مریم گل ناز منه..
پنج سال گذشت و من هنوز لحظه به لحظه ی آن شب را به خاطر دارم
احسان از آن سوی خط تلفن تنها یک جمله به آیناز گفت: “مریم مُرد”
و ما تا صبح به هم خیره شدیم، حتی نتوانستیم که اشک بریزیم
صبح اما حکایت دیگری بود؛ آمده بودیم تا تسلای خانواده ات باشیم
چه غوغایی بود در فلکه فیض اصفهان؛ جلوی پزشکی قانونی
دانشگاه در اندوه و بهت بود و ما ماتمزده
برای رفتنت، تویی که همیشه شاد بودی و خندان
پر نشاط و پر انرژی
چه بگویم که سیل اشک جاریست…