پنج سال گذشت و من هنوز لحظه به لحظه ی آن شب را به خاطر دارم
احسان از آن سوی خط تلفن تنها یک جمله به آیناز گفت: “مریم مُرد”
و ما تا صبح به هم خیره شدیم، حتی نتوانستیم که اشک بریزیم
صبح اما حکایت دیگری بود؛ آمده بودیم تا تسلای خانواده ات باشیم
چه غوغایی بود در فلکه فیض اصفهان؛ جلوی پزشکی قانونی
دانشگاه در اندوه و بهت بود و ما ماتمزده
برای رفتنت، تویی که همیشه شاد بودی و خندان
پر نشاط و پر انرژی
چه بگویم که سیل اشک جاریست…
مریم گل ناز منه..
Posted on سه شنبه 28 اکتبر 2008
مرگ یه این مرگ.
خدا بیامرزدشون.
[پاسخ]
منم لحظه لحظه اون روزا یادمه. واقعا بدترین خاطره کل دوران تحصیلمه.
روحش شاد
[پاسخ]
اون روز یکی از بدترین روزهای زندگی من بود
امیدوارم روحش شاد باشه
[پاسخ]