دست نوشتههای کودک فهیم
بایگانی برای آبان, ۱۳۸۷
۰۸ ۲۴م, ۱۳۸۷

با دوست عزیزی قرار بود که برویم کافه آنتراکت برای brunch *. با کلی ذوق و شوق آماده شدم، صبحانه هم نخوردم و اومدم به سمت خیابون جمهوری. چه جای پارک خوبی، انگار کسی جلوی این ماشین آتش نشانی رو ندیده و مونده واسه من!
پیاده میشم و هنوز به جلوی سینما جمهوری که کافه آنتراکت بالای اونه نرسیدم که آقای میون سالی میاد جلو و میگه خانوم اومدید کافه؟؟ سوخت! هم کافه سوخت و هم سینما!! باورم نمیشه و جلوتر میرم و با چشمای خودم زغال های باقی مونده از سینما رو دیدم، شیشه ها خرد شده و مامورای آتش نشانی دارن جمع و جور می کنن که برن..
۰۸ ۲۱م, ۱۳۸۷

خواندنی ها کم شد
کم که نه، قحط شد!
البته از زمون انتشار روزنامه جامعه و توقیفش، من یکی که عادت کردم تا یه مطلبی توی یه جریده می خونم و خوشم میاد، ۳ ثانیه بعد این فکر از سرم بگذره که تموم شد، همین فردا می بندنش!
از ۷۱ شماره «شهروند امروز» نمیدونم که چند تاشو خوندم ولی تقریبا توی تموم شماره ها، این فکر که آخرین شمارست از ذهنم گذشت ..
«شهروند امروز» بی نظیر بود، امیدوارم برای اصحابش رمقی مانده باشد تا برای ماندنش بجنگند یا جریده ای نو آغاز کنند، که اگر هم نکند خرده ای نیست، کنار گود نشستن همیشه آسان است و کسی چه میداند که در آن میانه چه بلواییست..
به خاطر ۷۰ شماره آگاهی ممنونیم..
۰۸ ۱۹م, ۱۳۸۷
مرا از خویشتن بیگانه کردی، جان شیرینم..
۰۸ ۱۵م, ۱۳۸۷
۰۸ ۱۳م, ۱۳۸۷
۰۸ ۱۳م, ۱۳۸۷

در حمایت از کودکان مبتلا به ایدز برگزار می شود:
مهران مدیری، علیرضا عصار، مانی رهنما، رضا یزدانی (هر کدام ۴۵ دقیقه می خوانند) + قطعات نمایشی با حضور محمدرضا فروتن و نیکی کریمی
۰۸ ۱۲م, ۱۳۸۷
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
۰۸ ۷م, ۱۳۸۷
پنج سال گذشت و من هنوز لحظه به لحظه ی آن شب را به خاطر دارم
احسان از آن سوی خط تلفن تنها یک جمله به آیناز گفت: “مریم مُرد”
و ما تا صبح به هم خیره شدیم، حتی نتوانستیم که اشک بریزیم
صبح اما حکایت دیگری بود؛ آمده بودیم تا تسلای خانواده ات باشیم
چه غوغایی بود در فلکه فیض اصفهان؛ جلوی پزشکی قانونی
دانشگاه در اندوه و بهت بود و ما ماتمزده
برای رفتنت، تویی که همیشه شاد بودی و خندان
پر نشاط و پر انرژی
چه بگویم که سیل اشک جاریست…
۰۸ ۶م, ۱۳۸۷

روبروی من و چشمات, انتظار یه چراغه
زیر سقفی که نجیبه, فرصت بوسه چه داغه
آینه های مهربونی , تو به تو تا بی نهایت
شانه هامون جای قصه, سرامون گرم رفاقت
کاشکی چشمات مال من بود , با یه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگیری, به یه چشمک یه بهونه
۰۸ ۴م, ۱۳۸۷

کی باورش میشه که تزریق دو تا آمپول ضد هاری و یه چایی تو استکان کمر باریک باعث بشه یه مامور عالی رتبه CIA عاشق یه دختر عرب – ایرانی با موهایی شبیه آشیانه کلاغ بشه تا حدی که واسه نجات اون خودشو دو دستی به القاعده تسلیم کنه و بعدش که نجات پیدا کرد، کار، زندگی و امریکا رو رها کنه و تو خاورمیانه که به قول مافوقش، هیچ کس اون رو دوست نداره، بمونه؟؟
حضور گلشیفته تو فیلم در حد سُک سُک بود. دو ساعت فیلم دیدیم به خاطر چند لحظه عبور گلشیفته از جلوی دوربین!! ببینیم در فیلم های بعدی چه میکنه این گلی جونِ ما!




