دست نوشته‌های کودک فهیم

این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند

بایگانی برای مهر, ۱۳۸۷

مطالعه در برزخ!
۰۷ ۳۰م, ۱۳۸۷

خواندنی ها کم نیست..
چند وقته به این نتیجه رسیدم که به اندازه ای که میخوام کتاب بخونم، عمر نمی کنم!
کاش می شد یه سری رو با خودم به اون دنیا ببرم تا تو برزخ حوصلم سر نره!


از من عاشق تر؟؟!!
۰۷ ۲۸م, ۱۳۸۷

بکن حرف مرا باور، نیابی از من عاشق تر..


دیگه «شهروند امروز» نمیخونم، شوخی هم ندارم!

دائم مثل تورات، تو دستمه؛ تو تاکسی، وقتی تو شرکت برق میره، به عنوان خواب آور قبل از خواب، عصرایی که تو خونه تنهام، تازه با این تفاسیر به همه مطالبی رو که دوست دارم بخونم – نه همه مجله رو- نمی رسم. جالبتر اینکه معمولا ۲ هفته یک بار می خرم!

سلیقه فیلم و کتاب نویسنده های این مجله، بی نقصه، ولی خوب چه فایده که خود مجله فرصتی باقی نمیذاره واسه خوندن هیچ نوع مطالعه دیگه!!

چند تا کتاب نصفه و چندین تا کتاب نخونده دارم و یه عالم عنوان جدید که دارم از قافلش عقب میفتم! سخت ترین قسمت زندگی همین انتخابه، جایی که مجبور میشی به خاطر محدودیت عمرت، بین خوندنی ها دست به انتخاب بزنی!


کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم


نُه زندگی
۰۷ ۲۲م, ۱۳۸۷

«رودریگو گارسیا» بر خلاف پدرش، «گابریل گارسیا مارکز»، کارهایش کاملا رئال است. اما فاصله پدر و پسر تنها به اندازه رئالیسم تا رئالیسم جادوی نیست؛ ابزار کارشان نیز به کلی متفاوت است، فرزند «مارکز» با دوربین می نویسد.

ادامه مطلب »


دادند قراری و ببردند قرارم..


محو و مات
۰۷ ۲۰م, ۱۳۸۷

گفته بودی که چرا محو تماشای منی/وان چنان مات، که یک دو مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود/ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی

زنده یاد: فریدون مشیری


به مهتا گفتم اگر بلیت برای پشت بوم تالار وحدت هم بود، بگیر!
بالکن اول، انتهای ترین صندلی؛ حداقل اگر سقوط کنم، مستقیما روی سن می افتم نه روی سر کسی!
همه شادند و زیبا، رنگارنگ و آراسته و در انتظار زنی ستودتی نه فقط به خاطر صدای آسمانیش که وقارش چه در جوانی و چه حال..

ادامه مطلب »


زن
۰۷ ۷م, ۱۳۸۷

من نه یه ونوسم  نه پری دریا
نه ستاره من جفته با ثریا
من نه یه طلسمم نه یکی تو دنیا
نه کسی که باشه واسه تو یه رویا

ادامه مطلب »


گناه من، گناه تو
۰۷ ۵م, ۱۳۸۷

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم…
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی…


دلباخته..
۰۷ ۴م, ۱۳۸۷

تو را دلباخته چون مجنون،

 ز تو افسانه می خواهم؟؟

 افسانه نمی خواهم

 تو را همانگونه که هستی…

با همه خوبی ها و بدی هایت.



دیدگاه‌های تازه