Month: مرداد ۱۳۸۷
قاصدک
- by مهسا محق

قاصدک کاش نگوی که خبر یادت نیست…
چراغ راهنمایی!
- by مهسا محق
بین چراغ های راهنمایی هم اختلاف طبقاطی وجود داره. چراغ های راهنمایی های «سعادت آباد»، وقتی برق میره، باتری دارن ولی تو خیابون انقلاب وقتی برق میره، «هرکول پوآرو» هم نمیتونه گره کور چار راهارو باز کنه چه برسه به سوت پلیس سر چا راه!
خیلی بد شد!
- by مهسا محق
شهر کتاب زرتشت (تقاطع حافظ شمالی و زرتشت شرقی) بیش از دو ماه است که به میدان هفت حوض نارمک منتقل شده است. این ضایعه اسفناک را به کرم های کتاب عزیز از جمله خودم که یک پیله ی ابریشمی رو از دست داده اند، صمیمانه تسلیت عرض می کنم.
پی نوشت: پیله ابریشمین قبلی که از دست دادم «مرکز اطلاع رسانی بین المللی کتاب» واقع در خیابان فلسطین بود. کسی نمی داند که تعمیرات آن به پایان رسیده یا نه؟
به خاطر یک مشت نقطه!
- by مهسا محق
دست خطم خیلی بده، از وقتی هم که معمولا تایپ می کنم که بد جوری رو به حضیض گرفته و شبحی از کلمات روی صفحه کاغذ نقش می بنده ولی بدترین قسمت نوشته هام ، تقطه های کلمات هستن که توزیع اونها روی حروف شامل هیچ قانون یا استثنایی نمیشه!!
یکی از سال هایی که خانم افضل به ما ادبیات درس می دادن، سال اول یا سوم دبیرستان، املاء داشتیم؛ بحث سر گذاشتن نقطه حروف بود و اینکه ایشان معلم سخت گیری داشتند که نقاط حروف رو هم می شمردن و غلط املایی می گرفتن و اجازه نمی دادن که یک مشت نقطه اطراف حروف بریزند..
تقریبا به تعداد تمام نقاطی که هر روز دور و بر حروف می پاشم، خانم افضل و زنگ صدایش در ذهنم تداعی می شود..
روحش شاد و یادش گرامی
و اما مسالتُن!
- by مهسا محق
یک شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۷، ساعت ۷ و نیم بعد از ظهر
میدان ولی عصر، روبروی پاساژ اهدا
من یه مانتوی سیاه با خط های باریک سفید پوشیدم + یه روسری قرمز یک دست که چندان هم بزرگ نیست + یه کفش قرمز با خال خال های سفید + جوراب پوشیدم + رنگ افزودنی ندارم + موهام هم طبق معمول از جلوی روسری بیرونه.
یه الگانس سبز که روش نوشته پلیس امنیت اخلاقی + یه ون سفید و سبز وایساده که پر کنه و بره کلانتری و دوباره برگرده.
مستقیم، در کمال خونسردی و آرامش میرم سمت یکی از خواهران! و می پرسم: «ببخشید خانوم، اگه مانتو و دامن بپوشیم تو خیابون مشکلی داره؟»
از دو تا خواهری که وایسادن هیچ کودوم متوجه منظورم نمیشن، اما چون کاملا جدی ام و ذره ای هم شوخی تو قیافه و صدام نیست، ازم میخوان که سوالمو تکرار کنم!
میگم: «اگر مانتوی گشاد و دامن بلند تا پشت پا بپوشیم تو خیابون اشکالی داره؟»
یکیشون در حالتی که ژست پروفسور بالتازار به خودش گرفته و احساس میکنه که استادِ دانشگاه سوربونه میگه: «نه خانوم، اگه جوراب کلفت بپوشید مشکلی نداره، خیالتون راحت باشه.»
تشکر میکنم و به سرعت دور میشم که از خنده منفجر نشم! خوشحال هم میشم چون خیلی وقته که قصد خریدنشو داشتم ولی می ترسیدم!!
سلاح!
- by مهسا محق
شوخی سلاح مرداس و غیبت سلاح زن ها!
همیشه پای یک زن در میان است – کمال تبریزی
Happy New Pics!
- by مهسا محق
عوض کردن عکس در YAHOO 360، واقعه بسیار مهمی است چون همه به خاطر آن به شما تبریک می گویند!!
واقعا؟؟!!
- by مهسا محق
بیا که رایت منصور پادشاه رسید/ نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت/کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد/جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن/قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور/ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل/بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
صبا بگو که چه ها بر سرم در این غم عشق/ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق/همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول/ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید
مهر پدری
- by مهسا محق
از مهر مادری بارها و بارها گفته شده است و هنوز هم نگفته باقیست، مادر عاشقانه به فرزندش مهر می ورزد و بزرگترین خطاهای او نیز خدشه به عشق مادرانه وارد نمی کند…
اما مهر پدری ناگفته های بسیار دارد؛ پدر عاقلانه به فرزندش مهر می ورزد و گاهی دلگیر می شود و گاهی سرشار از عطوفت و می تواند که نبخشد..
این عقل و عشق، هیچ کدام بر دیگری رجحان ندارد، هر دو زیباست و اولی لازمه پدر بودن و دیگری شرط مادر بودن..
نوشتن این سطور را چند ماه پیش دیدن یک فیلم در ذهنم انداخت و فیلمی دیگر، مرا به نگاشتن واداشت..
حروم خوری خوشمزس!
- by مهسا محق
حوصله اینکه امروز تو خونه بمونم رو نداشتم، حوصله ی تنها سینما رفتن رو که دیگه اصلا و ابدا! به ذهنم رسید که یه فتنه چاق کنم، به گروه SAMPAD e Tehran، تو موبایلم SMS زدم که دسته جمعی بریم سینما؛ نتیجه این شد:
سالها
- by مهسا محق

وبلاگم یک ساله شد
یک ساله شدم در پرشیا شبکه
یک و سال و یک ماه است که از ماهنامه جدا شدم
۲۶ سال است که..
بیش از ۱۹ سال است که..
بیش از هفت سال است که…
سه سال است که..
بیش از دو سال است که..
بیش از پنج ماه است که..
بیش از چهار ماه است که..
و هنوز سالها در این دیار خواهم زیست با شادی ها و غم هایم، خوشی ها و ناخوشی هایم، موفقیت ها و شکست هایم، ترس ها، بی باکی ها و حماقت هایم، کابوس ها و رویاهایم و آرزوهایی که هر روز رنگی تازه خواهند داشت..
امیدوارم زمانی که رهسپار دیار دیگری می شوم، انگشت گزیدنی به یاران ماند…
از کوزه همان برون تراود که در اوست ۴
- by مهسا محق

مایکروسافت ورد!
- by مهسا محق
هر وقت دقیقه ۹۰ کارامه، اون وقت ارورها و ایراد های هرگز ندیده تو ورد پیدا میشه!
آخه من چی بگم به مرحوم مورفی!
راستی درد و بلای ورد ۲۰۰۳ بخوره تو سر ورد ۲۰۰۷!
Unite for Change!
- by مهسا محق

مسعود بهنود، چند وقت پیش در یادداشتی نوشته بود که ما شصت سالگان، ۳۰ (؟) سال است که چشم به انتخابات امریکا داریم…
اتفاقا ما بیست و چند سالگان نیز چشم به انتخابات امریکا داریم ..!
مطب!
- by مهسا محق

مردم بندر انزلی به ساختمان پرشکان، میگن «مطب»!
موش ها و آدم ها
- by مهسا محق

بین موش ها هم اختلاف طبقاتی وجود داره با این تفاوت که موش های خیابون انقلاب چاق و چللن و موش های جوبای سعادت آباد، لاغر مردنی!