پاتوق در قطار سریع السیر یزد!
- by مهسا محق
![]()
نمی دونم فیلم «قتل در قطار سریع السیر شرق» یادتونه یا نه، توی فیلم که اقتباسی از یکی از داستان های «آگاتا کریستی» بود، مردی در قطار به شکل مرموزی به قتل می رسه؛ اول بیهوش و بعد ۱۲ یا ۱۳ تا چاقو در بدنش فرو رفته بود. از قضا کاراگاه «پوآرو» هم از مسافران قطار بود و در مدتی که قطار به دلیل برف سنگین به ناچار متوقف شده بود، راز قتل را کشف کرد!
موضوع از این قرار بود که چندین سال قبل، مقتولِ قطارِ سریع السیر شرق، دختر کوچک یک خانواده پولدار به نام «دیزی» رو دزدیده بود و بعد از اینکه نقشه هاش بنا به دلایلی که یادم نیست به نتیجه نرسیده بود؛ دخترک بیچاره رو به قتل رسونده بود. پس از گذشت سالها، ۱۲ یا ۱۳ نفر که به نوعی با این دختر کوچولوی دوست داشتنی یا خانوادش در ارتباط بودند (از جمله پرستار دیزی و پزشک خانوادگی آنها) قاتل سنگدل را یافته بودند و پس از بیهوش کردنش هر کدام عمق نفرت خود را با فرو کردن پاقوی کوچکی در پیکر وی نشان داده بودند. یادمه که پرستار رقیق القلب، این کار را با تردید، چشمان بسته و تکرار نام دیزی کوچولو انجام داد، قطار که حرکت کرد، موضوع قتل هم حل شده بود اما «پوآرو» تصمیم گرفت تا کل قضیه را لای سبیل پلاستیکی اش جا دهد و راز نقشه ای که سالیان سال برایش زحمت کشیده شده بود و فسفر زیادی برایش سوزانده شده بود را در سینه خود مدفون کند. یادم نیست که «مونامی»، «پوآرو» را همراهی می کرد یا نه!
البته تمام این قصه ای که گفتم هیچ ربطی به اصل ماجرایی که می خواستم بنویسم نداره!!
نه قتلی، نه برفی، نه کاراگاهی، نه سیزده نفر انتقامجو، نه داروی بیهوشی و نه ۱۳ چاقو!!
۵ نفر سمپادی، به صورت کاملا اتفاقی همدیگرو تو ایستگاه راه آهن تهران دیدن و تا حوالی ۳ صبح توی رستوران قطار پاتوق میاندوره ای برگزار کردن، همین!!