پیرمرد میان اتوبوس ایستاده بود و ناباورانه به جوانان رعنایی! می نگریست که کمترین اعتنایی به پشت خمیده و موهای سفیدش نداشتند.. پیر مرد خوب می دانست که کمترین امیدی نمی تواند به صندلی های خالی پشت سرش که با پارتیشن نه چندان کوتاه چوبی جدا شده بود، و تعدادشان از نصف کل صندلی های آن سوی مرز بیشتر بود، داشته باشد.. آخر شیشه های اتوبوس پر بود از عبارتی تایپ شده بر روی کاغذ که هشدار می داد: «مسافرین محترم، لطفا طرح تفکیک خانم ها از آقایان را رعایت فرمایید.»
-
برگهها
-
آخرین دیدگاهها
- zareian در یا رب این نوگل خندان…
- سعیده در راهنمای خرید
- نازنین زهرا در راهنمای خرید
- fatemeh در راهنمای خرید
- a در راهنمای خرید
-
دستهها
- آموزشي
- ابداعات به درد نخور!!
- اجتماعی
- ادبيات
- از حافظ
- از دل گریخته ها
- از سعدی
- از شاهنامه
- از عبید زاکانی
- بنی آدم اعضای یکدیگرند
- به دل نشسته ها
- به یاد دکتر سید حسین محق
- بیست پرونده
- تئاتر
- تصنیف ها
- خبری – تحلیلی
- در شهر
- دور دنیا در هشتاد کلیک
- رازهايي دربارهي عشق
- زنان
- سریال تلوزیونی
- سمپاد
- سیاست
- شرق شناسی
- شما هم بخونید!
- عکس نوشته!
- غذاهای خوشمزه!
- فعاليت های بشر دوستانه
- فیلم
- موسیقی
- نوشتم که…
- نوشته های دیگران
- نیاز روز
- همين جوری!
- پرسه در حوالي زندگي
- کافه نشینی
- یادداشت های قطار