پیرمرد و اتوبوس
- by مهسا محق
پیرمرد میان اتوبوس ایستاده بود و ناباورانه به جوانان رعنایی! می نگریست که کمترین اعتنایی به پشت خمیده و موهای سفیدش نداشتند.. پیر مرد خوب می دانست که کمترین امیدی نمی تواند به صندلی های خالی پشت سرش که با پارتیشن نه چندان کوتاه چوبی جدا شده بود، و تعدادشان از نصف کل صندلی های آن سوی مرز بیشتر بود، داشته باشد.. آخر شیشه های اتوبوس پر بود از عبارتی تایپ شده بر روی کاغذ که هشدار می داد: «مسافرین محترم، لطفا طرح تفکیک خانم ها از آقایان را رعایت فرمایید.»