Month: اردیبهشت ۱۳۸۷
تجربه گیاهخواری!
- by مهسا محق

خیلی وقته که منتظرم تا پروژه اداره تجهیزات که از اول اسفند شروع شده، تموم بشه تا یه پست درست و حسابی در موردش بنویسم ولی همچنان این قصه سر دراز داره..
دو هفته است که تقریبا هر روز به اداره میرم تا هرچه زودتر پروژه جمع بشه ولی انگار نه انگار، دلم می خواد از محیط دلگیر و خفه اداره غر بزنم و اینکه رفتن به اون محل اضطراب ها و خستگی های قبل از عید رو که نه طلوع خورشید رو می دیدم و نه غروبشو (از ۸ صبح تا ۸ شب توی یه زیر زمین پر از پرونده) برام تداعی می کنه، اما از قیافه خسته و پریشون همکارم که مسوولیت پروژه با ایشونه، خجالت می کشم، انگار چند سال پیر شده…
بگذریم..
امروز هم جهت ایجاد تنوع و هم اینکه با عوض شدن پیمانکار غذا، دیگه غذای اداره، قابل خوردن نیست، تصمیم گرفتم که سری به رستوران خانه هنرمندان که تقریبا کنار ادارست، بزنم. شنیده بودم که رستوران گیاهی یه و در عین حال همه جور غذایی داره البته با کیفیت خوب.
شخصا به هیچ وجه اعتقادی به گیاه خواری ندارم و معتقدم که بدن آدم به همه جور خوراکی احتیاج داره؛ حتی گاهی آت و آشغال!! ولی اشتیاق زیادی هم برای امتحان کردن غذاهای جدید دارم و همیشه سخت ترین اسمِ منوها، انتخاب من هستن!
رستوران توی ایوون، درختا که سبز شدن و نسیم ملایم و خنک…
Read this article »
بدون شرح!
- by مهسا محق

فال امروز
- by مهسا محق
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
When you tell me that you love me, From Julio Iglesias
- by مهسا محق

Artist: Julio Iglesias
Album: Crazy, ۱۹۹۴
Song: When you tell me that you love me
I wanna feel this way longer than time.
I wanna know your dreams, and make them mine.
I wanna change the world only for you.
All the impossible I wanna do.
کتاب، گرانتر می شود؟!!
- by مهسا محق

کاغذ کاهی دولتی بوده کیلویی ۱۰۰ تومن
و آزاد ۳۰۰ تومن
دولتی دیگه نمی دن
و آزادش شده کیلوی ۷۰۰ تومن!
منبع: روزنامه اعتماد
یک عاشقانه آرام – قسمت دوم
- by مهسا محق
برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن، ضرورت است.
از کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر «نادر ابراهیمی»
یک عاشقانه آرام – قسمت اول
- by مهسا محق
عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه.
از کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر «نادر ابراهیمی»
پاتوق در قطار سریع السیر یزد!
- by مهسا محق
![]()
نمی دونم فیلم «قتل در قطار سریع السیر شرق» یادتونه یا نه، توی فیلم که اقتباسی از یکی از داستان های «آگاتا کریستی» بود، مردی در قطار به شکل مرموزی به قتل می رسه؛ اول بیهوش و بعد ۱۲ یا ۱۳ تا چاقو در بدنش فرو رفته بود. از قضا کاراگاه «پوآرو» هم از مسافران قطار بود و در مدتی که قطار به دلیل برف سنگین به ناچار متوقف شده بود، راز قتل را کشف کرد!
مصلیِ کتاب
- by مهسا محق

شهر کتاب زرتشت (تقاطع حافظ و زرتشت)، کتابفروشی های نشر چشمه و ثالث (خیابان کریم خان)، مرکز تازه های نشر (خیابان فلسطین) و راسته کتابفروشی های خیابان انقلاب؛ هرچند وقت یک بار، دست پر روانه ام می کنند اما این دلیل نرفتنم به نمایشگاه کتاب نیست!
پارسال، دو ساعت را در مصلی کتاب! گذراندم؛ خاطراتم محدود می شود به:
- شلوغی شبستان و سردرگمی
- غرفه هایی درهم که حتی ترتیب الفبایی آنها هم درست نبود
- فرش کاغذ زمین اطراف مصلی
- ناشرانی که نبودند
- سالن ناشران خارجی را که حتی برای نیم نگاهی نیز نیافتم
- کتابهایی را که آب برده بود
- چادرهای تاریک که حتی شبیه سالن هم نبود
و من یاد سالن هایی افتادم که سال های پیش با حسرت از آنها عبور می کردم، چرا که نه رمقی مانده بود، نه زمانی و نه پولی!
امسال خشکسالی است، باران نیامده و کتابی را آب نبرده اما قیچی نظارت امسال تیزتر شده و ناشران را بی نصیب نگذارده است. بعید میدانم که یادبود کتاب و قلم در صحن مصلی نیز حال و هوای نمایشگاه بین المللی کتاب را شبیه سازی کند، من که امسال نمی روم!
کار، کارِ انگلیسی هاست!
- by مهسا محق

ایرج پزشک زاد از میکروفون و کامرا (بنا به تلفظ خودش از camera) می ترسد برای همین مصاحبه نمی کند! مصاحبه قبلش برمی گردد به بعد از پخش سریال «دایی جان ناپلئون» که به اقرار خودش حضور عوامل، ترسش را بیشتر کرده بود و البته مجری زیبایی که حواس هر کسی را پرت می کرده چه رسد به پزشک زاد هراسان!
مبارکه!
- by مهسا محق

روز تولد سمپاد مبارک!
یک روز از زندگی یک زن
- by مهسا محق

به همین سادگی، فراموش می کنی که زن هستی، جوان و زیبا..
Read this article »
روز معلم مبارک
- by مهسا محق
ای معلم!
مرا از تعلیم خود به جاودانگی می رسانی،
جاودانه باش.
قابی که حاوی نوشته فوق است، را یکی از شاگردان مادرم به او هدیه داده است، نمی دانم چه سالی اما از وقتی یادم است بالای جا لباسی راهروی اصلی خانه مان بوده…
عزیزترین معلم دوران تحصیلم، مادرم بود که هرگز در کلاسش شیطنت و تقلب نکردم و چقدر سخت بود…
مایه افتخار معلمان زیادی بودم و معلمان زیادی را ناامید کردم..
خانم سلیمی، معلم تاریخ سال دوم راهنمایی ام را خیلی اذیت کردم، همینجا از او که صبورانه تحملم کرد عذرخواهی میکنم، هرچند بعید میدانم که این مطلب را بخواند..
و معلم عزیزی را اخیرا از دست داده ام که یادش لبخند بر لبانم می آورد و اشک به چشمانم..
روز معلم خجسته باد!
دستِ تهی!
- by مهسا محق
مــرد ی از کسی چیــزی بخــواست ـ او را د شنام د اد ـ گفت ــ مرا که چیــزی ند هی چــرا به د شنــا م را نـــی ـ گفت ـ خـــوش نــد ارم که تهی دست روانت کنم!
توهمی شبیه واقعیت!
- by مهسا محق

چند روزی اسیر کتاب «دل فولاد» اثر منیرو روانی پور بودم. اینکه او متولد ۱۳۳۳، بوشهری، نویسنده سبک رئالیسم، سورئالیسم و رئالیسم جادویی است، شخصیت زنان در کتاب هایش برجسته هستند، قهرمان هایش را در رمان هایش تکرار می کند، بیشتر داستانهای وی در جنوب ایران میگذرد و فضای آن برآمده از طبیعت و مردم جنوب ایران است، از سال ۱۳۶۰ تا به حال می نویسد و اولین کتابش با نام « کنیزو» در ۱۳۶۷، به چاپ رسیده، در دانشگاه شیراز روانشناسی خوانده و فوق لیسانس علوم تربیتی از دانشگاه ایندیانا دارد، هیچ کدام به اندازه اینکه او عروسِ جهان پهلوان «غلامرضا تختی» است، جلب توجه نمی کند
نمی دانستم که از منیرو بنویسم یا بابک تختی یا غلامرضای تختی دوم، رئالیسم جادویی یا رمان «دل فولاد»، تصمیم گرفتم چند جمله ای از هر کدام را ترکیب کنم، نتیجه نوشتار پریشانی شد که پیش روی شماست…!
Read this article »
خوش گذشت
- by مهسا محق
خوش گذشت، خیلی! جای همه دوستانی که نبودن خالی، البته از نظر مکان فیزیکی با عرض شرمندگی باید بگم که جاشون اصلا خالی نبود. کافی شاپ های تهران تقریبا به اندازه انگشت دونه هستن، آخه معمولا دو نفر، دو نفر میرن، قهوه می خورن و حرفای شیک میزنن، کسی به فکر یه قوم آپاچی نیست که میخوان سر و صدایی شبیه یه انفجار اتمی ایجاد کنن و بعد از شنیدن هر خاطره، سر جمع ۲۵۶ بار دست بزنند و خواننده رو تشویق کنن، تازه جدای از شلیک خنده همزمان ۴۸ نفر بعد از وقایعی که واسه شما جوکه، واسه ماها خاطرست و تنها خاطره هاست کی می ماند و یه نکته؛ ۱۰۰ خاطرات پسرا یا دعوا و کتک کاری داشت، یا اخراج از کلاس یا تنبیه توسط بدنی اولیای مدرسه!
و اما مدیریت «کاسکو»، محل برگزاری پاتوق توانست از ۴۸ نفر یزدی، ۴۸ تا ۱۵۰۰ تومان، فقط برای چند ساعت نشستن در محل بگیره! تازه مثل ازرق شامی، بیشتر زمان بالای سر ما ایستاده بود و بسیار غضبناک به ما می نگریست! البته اصلا فکر نکنید که ما تو سر و صدا کردن و داد و فریاد با این نگاه ها از رو رفتیم ها، فقط سوژه خنده شد بنده خدا و چند تا اسم جانانه و مقادیری جملات و اصطلاحات یزدی حوالش شد که هرچند ترجمه اش آنقدرها هم بد نیست اما سانسور می کنیم!
اولین پاتوق تهران، خاطره قشنگی ساخت، ایشالا که تداوم داشته باشه و همیشه شاد و پر رونق باشه.
راستی امشب سی و ششمین پاتوق یزد هم بود، اگر اشتباه نکنم اولین پاتوق یزد تو کافی شاپ هتل لاله برگزار شد؛ تیر ماه یا مرداد ماه ۸۴، یادش به خیر. امشب با بچه های یزد مدام در تماس بودیم و در مورد نفرات، کل کل کردیم، جمع ما که متفرق شد؛ پاتوق یزد تازه رونق گرفته بود، اگر یزدی باشید قطعا می دونید که تو یزد هیچ وقت نباید زود جایی رفت!
پیرمرد و اتوبوس
- by مهسا محق
پیرمرد میان اتوبوس ایستاده بود و ناباورانه به جوانان رعنایی! می نگریست که کمترین اعتنایی به پشت خمیده و موهای سفیدش نداشتند.. پیر مرد خوب می دانست که کمترین امیدی نمی تواند به صندلی های خالی پشت سرش که با پارتیشن نه چندان کوتاه چوبی جدا شده بود، و تعدادشان از نصف کل صندلی های آن سوی مرز بیشتر بود، داشته باشد.. آخر شیشه های اتوبوس پر بود از عبارتی تایپ شده بر روی کاغذ که هشدار می داد: «مسافرین محترم، لطفا طرح تفکیک خانم ها از آقایان را رعایت فرمایید.»
از آژانس شیشه ای تا حلقه سبز
- by مهسا محق
مدتی بود که «شهروند امروز» نخوانده بودم؛ پروژه کذایی قبل ازعید و تعطیلات نوروزی، به کلی از یادم برده بود که یکشنبه صبح ها باید سراغش را بگیرم، تصویرِ شرقیِ غمگینِ ابراهیم حاتمی کیا پشت جلد شماره ۴۲، به یادم آورد که روزگاری خواننده این جریده بودم.
صفحاتی از این شماره به مرور کارنامه حاتمی کیا اختصاص دارد؛ بررسی حاتمی کیا و آثارش را شاید بتوان بررسی قسمت مهمی از سینمای بعد از انقلاب دانست که ادعا می کرد صادق است و آرمان گرا. دو پاراگراف از یکی از مقالات مربوط به «کارنامه حاتمی کیا» به قلم «نیما حسنی نسب» با عنوان «رودخانه بی بازگشت» برای این پست انتخاب کرده ام که به نظرم جان کلام است:
«..در روزگاری که دیگر نشانِ چندانی از پدیده مخملباف نیست، رسول ملاقلی پور زودتر از اینکه حال و روز کنونی حاتمی کیا را تجربه کند از دنیا رفت، کمال تبریزی راهِ فیلم سازیِ سفارشی را خوب یاد گرفته است و شب و روز در حال دکوپاژ نماهای مختلف و نامرتبط است و احمدرضا درویش بیشترِ هم و غمش را صرفِ رکوردشکنی در زمینه تولید و هزینه و به سامان رساندن پروژه های عظیمِ نه چندان موثر می کند، آنهایی که هنوز فکر و ذکرشان سینمای ایران است، به وجود مستعد و خلاقِ حاتمی کیا دلخوش مانده اند و منتظرند تا دوران گذار دشوار و متناقضی را که پیش رو دارد از سر بگذراند و به ساحل امن خلاقیت و شکوفاییِ رو به اوجش برگردد.. »
«.. ناچاریم نگران احتمال حضور سندرم آشنای چهل سالگی اغلب آرمانگراهای این نسل شویم؛ همه آنها که جوانی نکردند و به دنیا و هرچه درش بود و هست پشت پا زدند و حالا بعد از خوابیدن همه آن تب و تابهای مختلف و نشستن گرد و خاکهای شلوغی پشت سر، احساس غبن کردند و با گفتن عبارتِ «ای دلِ غافل»! ماراتونی شروع کردند که خودشان برای برهم زدنش در جوانی، سالها یک نفس دویده بودند.»
پاراگراف فوق زبان حال زنان و مردان بسیاری در جامعه ماست، آنها که بین ۴۰ تا ۵۰ سال دارند؛ سالها با خود جنگیده اند و الان با این سوال مشترک در زندگی روبرو هستند: چرا؟ برای چه؟!