دست نوشته‌های کودک فهیم

این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند

بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۷

وابستگی به تکنولوژی
۰۱ ۲۹م, ۱۳۸۷

ما تو شرکت ابزارهایی برای خودمون ساختیم که تا حد ممکن کمترین مقدار کاغذ مصرف بشه تا شرمنده نسل های آتی برای نابودی جنگل ها نباشیم!!

مثلا تمام سیستم اداری؛ حضور و غیاب، مدت زمان حضور، مرخصی، گزارش کار روزانه و پروژه ها، محاسبه حقوق، شرح وظایف هفتگی، قرارهای ملاقات و .. همه به صورت الکترونیک انجام می شود، حتی سیستمی هم برای فرستادن پیغام به همکاران داریم که مجبور نباشیم از پشت میز بلند بشیم و به اتاق کناری بریم!

با این اوصاف، تقریبا تمام هشت ساعت، همه پشت میز، جلوی کامپیوتر هستند و فعالیت های غیر کاری ما هم به روزنامه خوندن آنلاین یا وبگردی می گذره..

همه این قصه ها رو گفتم که بگم که چقدر به تکنولوژی وابسته هستیم و وای به روزی که برق بره، اون وقت شرکت تبدیل میشه به قهوه خونه!! چایی می خوریم و از خاطرات کودکی و تحصیل میگیم اگر هم که قضیه حادتر باشه مثل امروز که یکی از کامپیوترهای سرور به دیار باقی شتافت، کرکره رو پایین می کشیم و میاییم خونه چون عملا هیچ کاری از دستمون بر نمیاد!!

نظر شما چیه؟ وابستگی به تکنولوژی اجتناب ناپذیره یا حدی داره؟ یا اینکه ….


گیوه…
۰۱ ۲۸م, ۱۳۸۷

درویشی کفش در پا نماز می گزارد ـ دزدی طمع در کفش او بست گفت ــ با کفش نماز نباشد ـ درویش دریافت و گفت ــ اگر نماز نباشد گیوه باشد ـ


معرفت
۰۱ ۲۵م, ۱۳۸۷

معرفت دُر گرانیست، به هر کس ندهند / پر طاووس گران است، به کرکس ندهند


«بادبادک باز»
۰۱ ۲۲م, ۱۳۸۷

«تریاک» و «طالبان»، دو واژه ای که با نام افغانستان؛ همسایه دیوار به دیوارمان که روزی جزیی از خاکمان بوده،پیوند خورده است. اما جز این دو واژه از دردها و رنج های مردم این سرزمین غریبِ آشنا چه می دانیم؟ هیچ!

ادامه مطلب »


تصمیم کبری!!
۰۱ ۲۱م, ۱۳۸۷

هزار بار که به یه نتیجه نمییرسن
هزار بار که همون دلیل هارو نمیارن
هزار بار که یه تصمیمو نمیگیرن
وقتی تصمیم گرفتن، عملیش میکنن!


در رثای شهناز افضل
۰۱ ۲۰م, ۱۳۸۷

جز اشک چیزی ندارم برای بدرقه معلمی که همه وجودش، شور و عشق بود..
که پر احساس عمیق مادرانه بود…
که پر از نشاط جوانی بود…
که  پر از درس زندگی بود…
و گل از گلش می شکفت به دیدن قد کشیدن و شکفتن شاگردانش
که همه عشقش ما بودیم، مایی که آمدیم و رفتیم و شاید گاهی با سلامی دوباره لبخند بر لبش نشاندیم
همویی که سرطان وجودش را گرفته بود و باز به شاگردانش «نه» نگفت و آمد، همویی که تظاهر می کرد که می شناسدمان و نمی شناخت، سرطان کار خودش را کرده بود، چقدر سخت بود نگه داشتن بغضی سرکش و رسیدن به جایی خلوت و سیر گریستن..
امسال نیامده بود و امروز شنیدم که دیگر هرگز نمی آید و باز همان بغض سرکش و حرکت کند عقربه های ساعت تا رسیدن به جایی خلوت و سیر گریستن…
هرگز فراموشمان نمی شوی چرا که چهره آسمانی ات در هر خطی که بخوانیم یا هر پاره ای که بنگاریم حک شده است..

 


ترسو مرد!
۰۱ ۲۰م, ۱۳۸۷

ترسو مرد. اما به شجاعت آشکار هم چندان اعتقادی ندارم. شجاعت آشکار به گمان من غالبا به یک عصیان عقیم می انجامد.

از داستان «از خاک به خاکستر» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»

 


لگام!
۰۱ ۱۶م, ۱۳۸۷

اسبی د ر مسا بقه پیشی گــرفت ـ مـــرد ی از شاد ی با نگ بر د اشت و به خـــود ستا ئی پـــرد اخت ـ کســـی کــه د ر کنار ش بـــود گفت ـ مگـــر این اسپ از آن تــوست ـ گفت نه ـ لیکن لگامش از مـــن ا ست

 


تنها مرزی که حقیقت دارد مرگ است. از ماورای آن خبر نداریم. اما کسی که مرد، مرده. از سرحد زندگی گذشته است؛ استحاله. شاید حشره ای چسبیده به سقفی – شاید گلی آویخته بر سر شاخه ای. مرزهای دیگر هم در زندگی هستند اما تاریخ مرزها را محو می کند یا به هم می ریزد. می شود به جای تاریخ گفت زمان یا زمانه. زمان می گذرد و می گذرد تا آدمی به صورت یک خشت کهنه از یک بنای مخروبه در می آید و این آخر خط است. بارها شده است که رویدادهایی ما را به مرزهایی رسانده است. آیا همتش را داریم که زندگی نویی پس از یک خط درست کشیده شده در پیش گیریم و آدم دیگری بشویم و تصور عمیقی از انسانیت برای خودمان بسازیم؟ شک دارم. بیشتر ما از تغییر هراسانیم.

از داستان «مرز و نقاب» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»

 

 


 

مرا که با تو شادم پریشان مکن
بیا و سیل اشکم به دامان مکن

ادامه مطلب »


عشق و دوستی؟!
۰۱ ۱۰م, ۱۳۸۷

باور کنید به دوستی امتیاز بیشتری می دهم تا به عشق. گاه می شود عشق را زیر سوال برد، عشق غالبا کورکورانه است. عشق آسیب پذیر تر از دوستی است و با شیمی سر و کار دارد و احتمالا پس از وصال کم رنگ و بی رنگ می شود اما دوستی ما واحه ماناست و زمان آن را پر رنگ تر و پر رنگ تر می کند.

 از داستان «دو نوع لبخند» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»


زن
۰۱ ۸م, ۱۳۸۷

در ناریکی هر دو قیافه زنم را می دیدم؛ نیمی روباه که به درد یقه پالتوش می خورد و نیمی فرشته که دو بال کم داشت. نیمه فرشته آسایش می گفت: «در یاخته های من تحمل سرشته شده است. این یاخته ها از حرمسرا شکل گرفته – با هوو تکامل یافته و به صورت معشوقه به من تحمیل شده است. گذشت می کنم و می کنم… »نیمه روباهی اش می گفت:«اما فرو نمی روم. تو اگر می خواهی برو شهرها را فتح کن، اما من آدمها را فتح می کنم و از جمله تو را، اسمش را بگذار مکر زنانه. خودم اسمش را می گذارم هوشیاری زنانه.»
از داستان «مرز و نقاب» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»


 

اولین روزی بود که بعد از حدود یک ماه، ساعت ۳٫۵ با آنیتا از محل کارمون اومدیم بیرون، پروژه، دو روز زودتر از زمان تعیین شده تموم شده بود و تمام خستگی این مدت رو کاملا از بین برده بود. با آنیتا تصمیم گرفتیم که بریم سینما؛ سر راهمون از سینما «قیام»، «فلسطین» و «عصر جدید» گذشتیم. گفتیم سینما «فلسطین» و «عصر جدید» هر کودوم سه تا سالن دارن؛ بالاخره یکیشو انتخاب می کنیم ولی فیلم ها عبارت بودن از «ملودی»، «این ترانه عاشقانه نیست»، «مادر زن سلام» و «غیر منتظره»!
هرچی استخاره گرفتیم که کودوم رو بریم دلمون راضی نشد که پول و وقتمون رو اینجوری به هدر بدیم. تصمیم گرفتیم که یه سری به دو تا سینمای توی خیابون ولی عصر بزنیم شاید شانسمون بهتر شد! بالاخره قسمتمون فیلم «زاگرس» بود؛ «رضا کیانیان»، «علی نصیریان»، «ژاله علو»، «رعنا آزادی ور»، کافی بودن تا خوشحال بشیم که بالاخره بعد از کلی پیاده روی فیلمی که ارزش دیدن داشته باشه، پیدا کردیم…

ادامه مطلب »


فال امروز از سعدی!
۰۱ ۵م, ۱۳۸۷

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق / ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم


اسرار گنج دره جنی
۰۱ ۳م, ۱۳۸۷

 

«در این چشم انداز بیشتر آدم ها قلابی اند. هر جور شباهت میان آن ها و کسانِ واقعی مایه تاسف کسان واقی باید باشد.»

دو جمله بالا به جای مقدمه کتاب «اسرار گنج دره جنی» به قلم «ابراهیم گلستان» آمده است. اعتراف می کنم که قبل از مصاحبه مفصلی که با ابراهم گلستان در هفته نامه شهروند امروز بخونم، حتی اسم این نویسنده و فیلمساز ایرانی به گوشم هم نخورده بود. بسیار مشتاق بودم تا یکی از رمان های این نویسنده را بخوانم و ببینم آدمی که بی رحمانه شخصیت همه را نابود می کند، چگونه می نویسد. حتی اگر تمام ایرادها و انتقادهای گلستان درست باشد، این همه حرف درست را نمی توان از یک نفر شنید!!!!

ادامه مطلب »


نوروز خجسته باد
۰۱ ۱م, ۱۳۸۷

 

پروردگارا! 

رنگ شکوفه ها، 

بوی شکوفه ها، 

و نرمی شکوفه ها را 

در یادم جاوید ساز… 

نوروز خجسته باد! 



دیدگاه‌های تازه