Monthly Archives: مارس 2008

قمار زندگی…

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش / بماند هیچش اما هوس قمار دیگر

آفریننده تضادها

خداوند جنس لطیف را مقاوم تر از سنگ آفرید..
راز این سختی در «اشک» است…

قشنگ ترین نقاشی خدا

زینب منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده:

باید قشنگ ترین نقاشی خدا رو انتخاب کنم، به نظرم، مادر قشنگ ترین نقاشی خداونده.

تصویر زیر هم یکی از نقاشی های قشنگ پروردگاره که برای اینکه شکل بازی به هم نخوره میذارم:

اندازه بزرگتر

من هم زهرا، صادق، سلاله، مینا، فرشته، احمد و نی نی گلابی رو به این بازی دعوت می کنم.

برابری؟؟!!

حتی هم اویی که از جان و دل دوستت دارد، درعمق وجودش تو را هم ارز خود نمی داند…
چرا که او مرد زاده شده و تو زن!

معجزه !؟

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد

Read more »

مرز حقیقی

تنها مرزی که حقیقت دارد، مرگ است.
«سیمین دانشور»، داستان «مز و نقاب»، مجموعه «انتخاب»

دنیای زنانه زیر زمین!

ابرجادویی برای تمیز کردن تمام سطوح، کاور لوازم آشپزخونه، سنجاق سر، کش مو، تی شرت در هزار رنگ، انواع لباس زیر، تاپ، بلوز یقه سه سانت برای زیر سارافون، دستگیره، دمی، سه جفت گوشواره فقط هزار تومن، انگشتر ۱۵۰۰ تومن، CD روانشناسی، انواع ادعیه، ساک سونا، بقچه، کیف لوازم آرایش، ،خط چشم، خط لب، انواع ماتیک، همین یه دونه مونده و…
همه در فروشگاه های زنجیره ای  مترو! (این اصطلاح رو از یه دختر خانوم جوون و شاداب تو مترو البته با اجازه خودش وام گرفتم)
دستفروشی در مترو فقط در واگن خانوما رونق داره، فروشنده هایی که با کیسه های بزرگ میان و سر تا ته واگن رو چندین باری گز می کنند و مثل یه نوار ضبط شده اجناسشون رو بدون حتی یه جمله کم و زیاد، معرفی می کنن!
مشتاقم در مورد شرایط کاری این فروشنده های متروگرد بیشتر بدونم…
دلم بیشتر برای بچه هایی کوچیکی کبابه که در ازدحام بی رحم مترو فقط زل می زنند و اگر کمی بزرگ تر باشند به تقلید از مادرانشان به تبلیغ اجناس مشغولند…
چرا این بچه ها مثل همسالان خود به همراه خانواده در حال خرید عید نیستند؟
چرا از دیوار راست بالا نمی روند؟
و هزاران چرای دیگر که جواب های هولناکی دارند…..

دعوی خدایی در زندان!

مـــردی دعوای خــدائی کـــرد شهر یــار وقت بــه حبسش فـــرمان د اد ـ مــرد ی بـــر او بگــــذ شت و گفت ـ آ یـــآ خـــد ا د ر ز نــد ان باشــد ـ گفت ـ خـــد ا همـــه جــا بـا شـــد ـ

شهر من، یزد..

و در قلب ایران شهریست که پس کوچه هایش تاریخ را به خاطر دارند و هوایش، هوای ایران باستان است….

هفت ترانه

دوست عزیزی منو به بازی وبلاگی دعوت کرده؛ باید هفت تا ترانه مورد علاقمو با متن هاشون بنویسم! اگر قرار بود هفتادتا ترانه انتخاب کنم، خیلی کارم راحت تر بود، برای همین تصمیم گرفتم اولین هفتایی که میاد تو ذهنم رو بنویسم، بازی جالی بود، ممنون زینب جان!

Read more »

تسبیح گوی او نه بنی آدمند و بس…

شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود ـ چوبهای سقف بسیار صدا می کرد ـ به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد ـ پاسخ داد که چوبها ی سقف ذکر خدا می کنند ـ گفت ـ نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود ـ

رازهایی در باره عشق: راز۵

هرگز از گذشته خود به عنوان عذر و بهانه‌ای برای آنچه امروز مرتکب می‌شوید، استفاده نکنید.

دکتر باربارا دی آنجلیس