Month: بهمن ۱۳۸۶

سپر!

 - by مهسا محق

شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود ـ از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست ـ برنجید و گفت ـــ ای مردک کوری ـ سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من میزنی ـ

نافرستاده؟؟!!

 - by مهسا محق

شخصی دعوای خـــد ائی می کرد ـ او را پیش خلیفه برد ند ـ او را گفت ــ پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند ـ گفت ـ نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم

سه پند!

 - by مهسا محق

وقتی تو خوشی و شادی هستی ، عهد و پیمان نبند . وقتی ناراحتی ، جواب نده . وقتی عصبانی هستی ، تصمیم نگیر.

دانستن یا ندانستن؛ مساله در این است!

 - by مهسا محق

آن کس که بداند و بداند که بداند / اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند / آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خود به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند /  در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

جای امن هق هق من

 - by مهسا محق

بهشت من آغوش مادرم است که عاشقانه دوستم دارد…

در آغوشش کودکی می‌شوم آرام و رام و بی هیچ خطایی،

می‌طلبم که این لحظه تا ابد امتداد یابد…