دست نوشتههای کودک فهیم
بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۶
۱۱ ۲۹م, ۱۳۸۶
۱۱ ۲۹م, ۱۳۸۶
شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود ـ از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست ـ برنجید و گفت ـــ ای مردک کوری ـ سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من میزنی ـ
۱۱ ۲۴م, ۱۳۸۶
شخصی دعوای خـــد ائی می کرد ـ او را پیش خلیفه برد ند ـ او را گفت ــ پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند ـ گفت ـ نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم
۱۱ ۹م, ۱۳۸۶
۱۱ ۶م, ۱۳۸۶
وقتی تو خوشی و شادی هستی ، عهد و پیمان نبند . وقتی ناراحتی ، جواب نده . وقتی عصبانی هستی ، تصمیم نگیر.
۱۱ ۵م, ۱۳۸۶
آن کس که بداند و بداند که بداند / اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند / آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خود به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند
۱۱ ۱م, ۱۳۸۶
بهشت من آغوش مادرم است که عاشقانه دوستم دارد…
در آغوشش کودکی میشوم آرام و رام و بی هیچ خطایی،
میطلبم که این لحظه تا ابد امتداد یابد…

