دست نوشته‌های کودک فهیم

این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند

بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۶

سپندارمذگان؟!
۱۱ ۲۹م, ۱۳۸۶


سپر!
۱۱ ۲۹م, ۱۳۸۶

شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود ـ از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست ـ برنجید و گفت ـــ ای مردک کوری ـ سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من میزنی ـ


نافرستاده؟؟!!
۱۱ ۲۴م, ۱۳۸۶

شخصی دعوای خـــد ائی می کرد ـ او را پیش خلیفه برد ند ـ او را گفت ــ پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند ـ گفت ـ نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم


افرا

افرا یا روز می‌گذرد…
آری روز می‌گذرد اما روزهای «افرا» به تلخی می‌گذرد….

ادامه مطلب »


سه پند!
۱۱ ۶م, ۱۳۸۶

وقتی تو خوشی و شادی هستی ، عهد و پیمان نبند . وقتی ناراحتی ، جواب نده . وقتی عصبانی هستی ، تصمیم نگیر.


آن کس که بداند و بداند که بداند / اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند / آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خود به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند /  در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 


جای امن هق هق من
۱۱ ۱م, ۱۳۸۶

بهشت من آغوش مادرم است که عاشقانه دوستم دارد…

در آغوشش کودکی می‌شوم آرام و رام و بی هیچ خطایی،

می‌طلبم که این لحظه تا ابد امتداد یابد…



دیدگاه‌های تازه