دست نوشتههای کودک فهیم
بایگانی برای دی, ۱۳۸۶
۱۰ ۲۹م, ۱۳۸۶
به یادش که گفت اگر دین ندارید، آزاده باشید…
۱۰ ۲۵م, ۱۳۸۶
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟
۱۰ ۲۲م, ۱۳۸۶
امید جانم ز سفر بازآمد
شکر دهانم ز سفر بازامد
عزیز آن که بی خبر به ناگهان رود سحر
چو ندارد دیگر دلبندی
به لبش ننشیند لبخندی
۱۰ ۲۰م, ۱۳۸۶
۳۰ صفحه مصاحبه با فونت ریز و چاپ شده روی کاغذ کاهی رنگی؛ ۵ ساعت طول کشید تا بخونمش ولی اصلا گذشت زمان رو حس نکردم…
اولین بار بود که یه مصاحبه رو کامل و با این دقت میخوندم و اولین بار بود که در مورد «ابراهیم گلستان» میخوندم، متن مصاحبه فوقالعاده و «ابراهیم گلستان» آدم بسیار جالب و نادری بود..
ادامه مطلب »
۱۰ ۱۸م, ۱۳۸۶
هرچند در زمینه جستجو در اینترنت اعتقاد کامل به «گوگل یا گوگل؟؟!!» دارم و نوشتن از گوگل و امکانات آن هم پایانی ندارد اما کاربران بسیاری از جمله خود من، ترجیح می¬دهند تا کاربر یاهو میل باقی بمانند. شاید دلیل آن، جوانتر بودن جیمیل در مقایسه با یاهومیل باشد، وقتی هم به یک سیستم عادت کردی و همه تو را با این آدرست می شناسند و انصافا مشکلی هم با یاهو نداری، پس سری رو که درد نمیکنه، دستمال نمیبندی!!
۱۰ ۱۵م, ۱۳۸۶
خبر، کوتاه است:
دکتر فریبا اورنگ، درگذشت.
این ضایعه را اول از همه به خانواده ایشان و پس از آن به خانواده مهندسی پزشکی ایران تسلیت میگم..
۱۰ ۱۴م, ۱۳۸۶
سفید یک دست؛ همه زشتیهای تهران در زیر برف پنهان شده و شهری زیبا و شاد ساخته…
بچه ها لبخند به لب، همدیگر را به زیر رگبار برف می گیرند، گونه هایشان گل انداخته و دستهاشان سرخ و کرخ است..
بیاختیار خالق کاجهای برفی را میستایی…
برف بعد از زیبایی پیام دیگری هم دارد: آسمان همه جا یکرنگ نیست!! نه نیست، اما همان بهتر که نباشد، شاید کودک آن خطه کفش مناسبی برای برف بازی نداشته باشد…
۱۰ ۱۱م, ۱۳۸۶
بیچاره آن کس که گرفتار عقل شد …/… خوشبخت آنکه کره خر آمد، الاغ رفت
نمیدونم از کیه ولی خیلی راست میگه هرچند عقل یه موهبت الهیه که…
۱۰ ۹م, ۱۳۸۶
هنگامی که عشق را از زندگی خود دفع میکنید، نه تنها خود، بلکه دیگران را نیز می رنجانید.
دکتر باربارا دی آنجلیس
۱۰ ۵م, ۱۳۸۶
من و چروک صورتم، آینه را شکسته ایم و خسته ایم
هزار خوان عشق را یکی یکی گذشته ایم و خسته ایم
چه دیر آمدیم و چه زود می رویم، چه دیر آمدیم و چه زود می رویم
نه آبرو فروختم، نه التماس کرده ام
آوازه خوان عاشقم، آیا گناه کرده ام، ، آیا گناه کرده ام؟!
من و دو پای زخمی ام، زنجیرها گسسته ایم و رسته ایم
من و مرکب و قلم، سرودها سروده ایم و رسته ایم
چه دیر آمدیم و چه زود می رویم
چه دیر آمدیم و چه زود می رویم
نه دوستیم با ناکس و نه دشمنیم با دوستان
زنجیر عشق، مارا بسته به مهر دوستان
زنجیر عشق، مارا بسته به مهر دوستان
من و چروک صورتم، آینه را شکسته ایم و خسته ایم
هزار خان عشق را یکی یکی گذشته ایم و خسته ایم
چه دیر آمدیم و چه زود می رویم
چه دیر آمدیم و چه زود می رویم
چه دیر آمدیم و چه زود می رویم
۱۰ ۱م, ۱۳۸۶

میخوام برم کوه، شکار آهو…
تو شهر آهن و دود، کوه رفتن کار سختی نیست ولی شکار آهو دیگه قطعا غیر ممکنه، اما اگر به موقع دست به کار بشید، نه چندان با زحمت، میتونید ترانشو با صدای پری زنگنه بشنوید البته اگر آقا باشید فقط میتونید بلیت بخرید!!!
پارسال متوجه شدم که زمان برگزاری جشنواره موسیقی فجر، هفته اول دی ماهه، البته زمانی که دیگه دیر شده بود اما امسال به موقع اقدام کردم، اونم برای برنامه پری زنگنه که سالهای کودکی با لالاییهاش به خواب رفته بودم…
بعد از ۸ ساعت کار، صبح رسیدن به تهران و کلی دلهره برای زمان تنگ نگارش پایان نامه، امروز عصر به کنسرت پری زنگنه رفتم. منتظر بودم تا چهرهای شبیه اون دختر جوان و خندانی که چند روز پیش از وبلاگ زمستان ذخیره کرده بودم و نیمخیز نشسته بود و کبوترها دور و برش بودن، روی سن بیاد؛ همون چهره بود، پریرخ با همون صورت شیرین وگیرا البته به اضافه کمی مرور زمان..
کمکی سرما خورده و دستمال کوچکی در دست داره، بلوز و دامن ساده و سیاهش نهایت هماهنگی رو با پیانویی که کنارش ایستاده داره ولی هارمونی عمیقتری بین صدای ابریشمی پری و پیانویی که نواخته میشه وجود داره…
ترانههای محلی رو کوتاه میخونه، چند قطعه مشهور از باخ و شوبرت و چند ترانه فولکلور اروپایی و ترانهای ایرانی بر آهنگی ایرلندی…
پری، ۴۵ دقیقه بیشتر بر روی سن نیست؛ خانم ناصحی و میلانی به روی صحنه میآیند تا در آخرین قطعه، پریرخ را همراهی کنند، حلقههای گلی برای پری، هدیه آوردهاند، پریرخ میگوید که حلقه را کنار عکس مادر میگذارد و ذکر نام این فرشته آسمانی اشک به چشمان ناپیدایش میآورد…
۴۵ دقیقه بعد را خانمها ناصحی و میلانی، اپرا اجرا می کنند؛ فرنگی، ترکی و یکی دو قطعه هم ایرانی، بیشک آذری زبانهای جمع نهایت لذت را از برنامهها بردند اما از آنجا که آواز و موسیقی بسیار قدرتمند است، حتی بدون دانستن زبان تصنیفها هم میتوان جذب شد..
پایان بخش برنامه دوئتی با مضمون مناظره دو گربه، بود که شادابی خاصی به خداحافظی داد.
و اما ظلم است که چنین استعداهایی تنها یک بار شنیده شود آن هم پشت هزار درِ بسته و ثبت نشود تا هزاران نفر قادر به شنیدنش باشند.