صفحه ۲۸

عکاس: حامد نوری (ایران)
خوب که چی؟ حالا باید چیکار کنم؟ اون روزها که بهت احتیاج داشتم نبودی و امروز که داری برمیگردی دیگه اصلا بهت احتیاج ندارم. یعنی به هیچ کس احتیاج ندارم. نمیدونم چرا رفتی و واسه خاطر کی رفتی. تنها چیزی که میدونم اینه که وقتی رفتی دستهام نمیلرزیدند. موهام سفید نبود. معنی انتظار کشیدن رو نمیدونستم. حالا خوب میدونم.
واسه همینه که از کلهی سحر همهجا رو جارو زدهام. گلدونهارو آب دادهام. اون پیراهن زرشکی رو که دوست داشتی از تو صندوقچه درآ.ردهام و واسهی تو پوشیدهام. کاش نمیاومدی. کاش دیگه نمیدیدمت. یعنی تو من رو نمیدیدی. با این موهام. با این دستهام. اما نه، کاش زودتر میاومدی. برو! برو همون جایی که این همه سال بودی. نه، نرو! تو رو خدا زودتر بیا. توی همه این سال روزی هزار دفعه از خودم می پرسیدم چرا؟ چرا توی این همه آدم، این همه زن، بخت من باید سیاه بشه. چرا از توی این همه مرد، شوهر من باید اسیر بشه. اونم دو ماه بعد از عروسی. کلی گشتم و کارت عروسیمون رو پیدا کردم. اگه این کارت نبود هیچ وقت باورم نمیشد که که یه روزی با هم عروسی کرده بودیم. سال اول که برنگشتی روزی هزار بار به عکس عروس و داماد توی کارت نگاه میکردم و میگفتم اینها خوشبختترین آدمهای روی زمیناند. سال دوم گفتند مردهای. گفتند گلوله خورده تو شقیقهت. کارت رو گذاشتم توی صندوقچه و سیاه پوشیدم. سال سوم کارت و عکس روی اون رو فراموش کردم. سال چهارم سعی کردم تو رو هم فراموش کنم. نتونستم. سال پنجم رفتم کلاس گلدوزی. کلاس آشپزی. کلاس فراموشی. فراموشی تو. فراموشی خودم. سال ششم تو رو فراموش کردم. دیگه سیاه نپوشیدم. اینطوری راحتتر بودم. سال هفتم گفتند زندهای. گفتند داری برمیگردی. اول مثل دیوونهها زل زدم به دیوار. به دستهام. به کاغذی که خبر اومدنت رو توش چاپ کرده بودند. به صندوقچه. امروز صبح کلهی سحر پیراهن زرشکی و کارت عروسی رو از تو صندوقچه درآوردم. هنوز هم باورم نمیشه. دلم واست یه ذره شده. واسه خندههات. اخمهات. قهرهات. واسه آشتیهات. اما نمیدونم چرا از صبح تا حالا هزار دفعه از خودم پرسیدهام: “خوب که چی؟ حالا باید چیکار کنم؟ حالا باید چیکار کنیم؟
منبع”پرسه در حوالی زندگی”
نشر چشمه و نشر رسش
روایت: مصطفی مستور
انتخاب عکس: کیارنگ علایی