دست نوشته‌های کودک فهیم

این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند

بایگانی برای آبان, ۱۳۸۶

ترانه «عزیز خودخواه من!» رو «گیتی» حدودا ۳۰-۲۰ سال پیش خونده:
دلت می خواد برای تو، خود رو فدایی کنم
همیشه احساس کمی و بی نوایی کنم

ادامه مطلب »


نیت فال
۰۸ ۲۹م, ۱۳۸۶

ای مثل من عاشق که با یارت شدی تنها / یادت نره با دل همه حرفا و سخنها

ادامه مطلب »


سهراب کشان
۰۸ ۲۵م, ۱۳۸۶

کنون گر تو در آب ماهی شوی / و یا چون شب اندر سیاهی شوی
و گر چون ستاره شوی بر سپهر / ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من / چو بیند که خشت است بالین من


صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت / ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی / هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت


null
پروژه، شرکت، تز، برنامه، کنفرانس، مقاله؛ هرچند بهانه های خوبی برای ننوشتن در لوتوس نیست اما واسه ننوشتن تو وبلاگ شخصی که موجه هستش!
میخوام یه خاطره بیات شده واستون تعریف کنم:

ادامه مطلب »


عکس تاریخی!
۰۸ ۱۶م, ۱۳۸۶

عکسی که این بالا می بینید، یه عکس مهمه چون جایی گرفته شده که عکاسی ممنوعه!

ادامه مطلب »


طلاق
۰۸ ۱۴م, ۱۳۸۶

 

چرا ما حرف دیگه برای گفتن نداریم / یا داریم و هیچ کودوم میل شنفتن نداریم

ادامه مطلب »


صفحه ۲۸
۰۸ ۷م, ۱۳۸۶

 

عکاس: حامد نوری (ایران)
خوب که چی؟ حالا باید چیکار کنم؟ اون روزها که بهت احتیاج داشتم نبودی و امروز که داری برمی‌گردی دیگه اصلا بهت احتیاج ندارم. یعنی به هیچ کس احتیاج ندارم. نمی‌دونم چرا رفتی و واسه خاطر کی رفتی. تنها چیزی که می‌دونم اینه که وقتی رفتی دست‌هام نمی‌لرزیدند. موهام سفید نبود. معنی انتظار کشیدن رو نمی‌دونستم. حالا خوب می‌دونم.

ادامه مطلب »


قطار ابدی
۰۸ ۵م, ۱۳۸۶

نمیدونم چند تا از شما، سریال قطار ابدی رو که حدودا ۴-۵ سال پیش پخش می شد، رو می دیدید و الان یادتونه؛ یه خانواده بودن که فرهاد آییش پدر خانواده، مهرانه مهین ترابی، مادر خانواده، نیما فلاح و اگه اشتبته نکنم، آرام جعفری، بچه های خانواده بودن، یه روز مادر به بچه هاش که توی یه قضیه ای سر درگم شده بودن گفت که وقتی دیگه بچه نیستید و دیگه “آدم بزرگ” شدید، انگار دوباره متولد می شید ولی درد زایمانش این دفعه با خودتونه…
و چقدر دردناکه که دیگه بچه نباشی، دنیای آدم بزرگا پر از دروغ و حق، ناحق شدن و روزمرگیه و ….
یاد روزایی که فقط عروسک داشت و بازی و فرار از خواب ظهر به خیر…
روزگار کودکی، برنمی گردد، دریغا!!!


زمان وابسته!!
۰۸ ۱م, ۱۳۸۶

فرض کنید که زمان تابعی مستقل نباشد، باز هم فرض کنید که تابعی باشد از فعالیت های هر فرد یا هر ملت؛ یعنی زمان را ما به جلو ببریم!!!
چه مرزهای زمانی بین افراد و ملت ها شکل خواهد گرفت، شاید زمان هیچ کس با هم برابر نباشد و چه تنهایی وحشتاکی است وقتی هیچ کس در زمان تو نباشد، آن وقت تو می مانی و اعمالت یعنی دنیایت حاصل اعمالت است…
حال فرض کنید دنیای بزرگتری وجود دارد که دنیای ما را در بر می گیرد و در آن زمان متغیر مستقل نیست، آن وقت به آسانی دنیاهای دیگری نیز می توانند موازی دنیای ما وجود داشته باشند که نه ما آنها را می بینیم و نه آنها مارا، زندگیِ کنار هم که از آن بی خبریم و شاید روزی از بعد فعلی درآییم و به ابعاد دیگر سفر کنیم؛ شاید مرگ و زندگی بعد از آن همین باشد، شاید…
فرضیه دو قلوهای انیشتاین را شنیدید؟
“دو برادر دو قلو وجود دارند، یکی سوار سفینه می شود و به فضا می رود، یک ناهار می خورد و به زمین بر می گردد و در بازگشت، می بیند که برادر دو قلویش برای خود پیرمردی شده است! “
نصف روز معادل ۷۰ سال؛ این قصه حاصل نظریه نسبیت است، یعنی حتی زمان هم مطلق نیست، کسی این دو برادر دو قلو را نه رد کرده و نه اثبات و این بدان معنا است که علم و دانش بشر در برابر عظمت هستی، هیچ هم نیست…



دیدگاه‌های تازه