یا رب مباد که…
سناریوی اول:
نگهبان پارک علم و فناوری یزد: خانوم با کودوم شرکت کار دارید؟
من با روسری: انجمن سمپاد
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: بفرمایید
این سناریو را ۳۰-۲۰ بار در ذهنتون تکرار کنید!
سناریوی دوم:
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: خانوم با کودوم شرکت کار دارید؟
من با روسری: انجمن سمپاد
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: لطفا این دفعه به شکل اداری بیایید.
من با روسری: [اول نمی فهمم چی میگه، با خودم فکر می کنم که خدایا پوشش اداری یعنی چه؟ بعد ذهنم جرقه میزنه که نکنه منظورش مقنعه است؟! ] یعنی با مقنعه بیام؟
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: بله
من با روسری: [بهم بدجور برخورده، آخه این شرکتایی که تو پارکن همه خصوصی هستن، یعنی حق ندارن ارباب رجوع با روسری داشته باشن؟! چاره ای نیست، من بازم میخوام بیام دفتر، باید دندون رو جیگر بذارم ] چشم!
سناریوی سوم:
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: خانوم با کودوم شرکت کار دارید؟
من با مقنعه: انجمن سمپاد
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: نمیشه!
من با مقنعه: چرا؟ این دفعه که با مقنعه اومدم!!
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: گفتن فعلا سمپاد، کسی نره!
من با مقنعه: چرا!!
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: کلاس زبان تشکیل میدن، تا نصفه شب میمونن..، حالا یه کارتی بذارید و برید
کسی میدونه وظایف یه نگهبان چیه؟ چرا به قوانین ننوشته ای که یه نگهبان (قصد توهین به هیچ صنف و شغلی ندارم) به ما دیکته میکنه گردن می نهیم و به قوانینی که بعضی هاشون برای حفاظت جونمونه (مثل بستن کمربند ایمنی در صندلی جلوی ماشین) می خندیم؟؟!!!