بهمن ۳م, ۱۳۹۰

خوب، من تقریبا فیلم زیاد می بینم، به جز فیلم اکشن و بزن بزن که دوست ندارم، خیلی محدود به ژانر خاصی نیستم هم فیلم های پر رنگ و لعاب و ماجرا دار هالیوودی رو دوست دارم و هم فیلم های کشدار و بدون ماجرای اروپایی را؛ کلا بیننده ی متوسطی محسوب می شوم، نه خیلی با دید هنری و نه خیلی عامیانه!
زمان نوجوانی، کتاب های علمی-تخیلی جزء محبوب ترین های من بودند؛ هرچه از ژول ورن به دستم رسید، خواندم و البته چندتایی هم از آیزاک آیموسف و آرتور سی کلارک
خوب حالا این دوتا چه ربطی به هم داشت؟ یه ربطی داره حتما! فیلم «ادیسه فضایی» از «استنلی کوبریک» که از رمان آرتور سی کلارک اقتباس شده، همه ی اینا رو به هم ربط میده.
راستش رو بگم، حوصله م رو سر برد و بعضی قسمت هاش حتی رو اعصابم هم بود! کلا هم اگر تقلب از ویکیپدیا نبود، خیلی ربط ماجراها به هم رو نمی فهمیدم! حالا اگر دلتون میخواد بگویید که بی فرهنگ و بد سلیقه هستم! یه جورایی ثقیل بود یا گنگ نمی دونم شاید هم با دقت نگاه نکردم!
اما، اما، جلوه های ویژه اش بی نظیر بود یعنی آواتار و هرفیلمی که به جلوه های ویژه اش می نازه بره ته صف با یه فاصله ی زیاد! تو سال ۱۹۶۸، ویدئو کنفرانس و تبلت، سیستم احراز هویت بیومتریک از روی صدا و پیش بینی کرده و همچنین سیستم هایی که با فرمان صوتی کار می کنن و تصاویری که از فضا و فضا پیما ساخته، محشره و آدم رو مسحور می کنه
روزی که فهرست فیلم های ندیده سبک تر شد، سر فرصت و باحوصله دوباره فیلم رو تماشا می کنم؛ این شد ۶ بار نه ببخشید ۴ بار!
Posted in فیلم | No Comments »
دی ۱۴م, ۱۳۹۰
شبیه خانوم معلم ها بود
توی ماشینش یک تسبیح صورتی داشت و یک عروسک کوچک کیتی
برای وقت بیکاری هم مجله موفقیت کنار ترمز دستی گذاشته بود و البته مقداری هم میوه برای طول روز
از همه جالبتر چند تکه لوازم آرایشی بود که در جاسیگاری ماشین گذاشته بود
خوب، دیدن یه راننده ی خانوم در تاکسیرانی فرودگاه برام جالب بود و به ماشینش دقت کردم!
Posted in شما هم بخونید! | No Comments »
دی ۱۳م, ۱۳۹۰
منتظرم تاکسی بیاید دنبالم
از من می پرسد که ازدواج کرده ای؟
می گویم که نه
می پرسد چرا؟ خوشگلی که!
و من تنها لبخند می زنم
نه حوصله دارم و نه وقتش را که با او بحث کنم، آخر یک جلسه ی طولانی و خسته کننده پیش رو دارم که حتی بیشتر از تمام حوصله ام نیاز دارم که صرف کنم تا وقتی که برای جلسه می گذارم نتیجه ای داشته باشد.
Posted in از دل گریخته ها | No Comments »
دی ۱۱م, ۱۳۹۰
ترجمه ی ترانه «Mon Mec A Moi» از «Patricia Kaas»
این ترانه یکی ار معروف ترین ترانه های پاتریشیاست که در سال ۱۹۸۷ ساخته شده است.
ترانه را از این لینک دانلود کنید

مرد من به من
او با قلب من بازی می کند
به زندگی ام حقه می زند
او به من دروغ می گوید
و من کاملا هرچه به من می گوید را باور می کنم
ترانه هایی که برایم می خواند
و رویاهای که برای هردومان می بافد
مثل آب نبات نعنایی است
وقتی هست، خوشایند است
او برایم داستان هایی می گوید
صدایش را که می شنوم
می دانم که قصه هایش حقیقت ندارد
اما باورشان می کنم
Read the rest of this entry »
Posted in تصنیف ها | No Comments »
دی ۸م, ۱۳۹۰
برای اولین بار از بدو تولد پاتوق در یزد و تهران، پاتوق یادم رفت
امروز صبح داشتم نگاهی به فیدهای گودر می انداختم که فیدهای ۰۲۱ رو دیدم، اولش هم دوزاریم نیفتاد، شده بود که برنامه ی دیگری داشته باشم و نرفته باشم ولی همیشه و بدون استثنا یادم بود
داشتم حساب و کتاب می کردم که امروز چندمه و یکهو متوجه شدم که دیروز بوده
دیروز یه روز خیلی شلوغ تو شرکت بود ولی خوب من روز شلوغ کم نداشتم، از این شلوغ تر هم بوده تازه اول صبح و پریروز هم یادم نبود
کودک فهیم هنوز هم باورش نمیشه که فراموش کرده؛ اصولا فراموشی برای این کودک معنا ندارد!
Posted in شما هم بخونید! | ۲ Comments »
دی ۷م, ۱۳۹۰
I am hurt like I never have been before….
Like I will never heal…
Like I will never forget…
I can’t believe what I have heard with my own ears…
I am hurt, and more than that angry…
I will stop being angry one day
But I will never believe what I heard, I don’t want to!
I can’t believe it was her, setting me on fire that way…
I just can’t!
Posted in شما هم بخونید! | ۱ Comment »
آذر ۱۲م, ۱۳۹۰
پاکوتاه، زندگی ام را شادتر کرد
سه سال تمام، هماه و همدمم بود
با هم به چهارگوشه ی شهر سرک کشیدیم و هیچ وقت، هیچ کجا جایم نگذاشت
با قطره ای بنزین، مثل آهو می خرامید
و هرگز مشکلی بزرگ برایم نساخت
اما دیگر پیر شده بود
دیگر یارای تاخت و تاز نداشت
چند وقت پیش با او خداحافظی کرد
و اکنون صاحب دیگری دارد
همیشه دوستش دارم چرا که همراه بهترین خاطراتم در ذهنم نقش بسته
و دلم برایش تنگ می شود
Posted in شما هم بخونید! | ۳ Comments »
آذر ۹م, ۱۳۹۰
سرنوشت: خواندن این یادداشت برای کسانی که فیلم «سعادت آباد» را ندیده اند و تصمیم دارند که ببینند، توصیه نمی شود

یاسی
یاسی خسته است، خیلی خسته
خسته از تفاوت، خسته از بی تفاوتی..
یاسی همه چیزش را رها کرده، یکجا راکد شده…
کار نمی کند، به خانه و کودکش می رسد…
تصمیمی گرفته، سالها پیش که پشیمان نشود
و حال خسته تر از آنست که پشیمان باشد
یاسی اون گونه تلاش کرده که محسن خواسته..
هم او که می گوید، مثل آب یکجا مانده ای گندیده ای
و به معشوقه اش پناه می برد، کسی که در زندگی اش ماندگار نخواهد، تنها اشتباهی می شود برای ویرانی
یاسی شکسته، کجای کارش اشتباه بود؟
چطور شد که اینگونه شد؟
شاید از اول اشتباه کرده
همان لحظه که تصمیم گرفت، عشق نافرجام بهرام را به فراموشی بسپارد و یک زندگی تازه بسازد با دیگری که متفاوت است، که پر شور و هیجان است، که اهل خطر است و از جنس او نیست…
شاید از همان لحظه که تصمیم گرفت یاسی یی باشد که محسن می خواهد نه آن یاسی که محسن عاشقش شده!
همین شد که یاسی خودش را گم کرد و محسن یاسی اش را
Read the rest of this entry »
Posted in شما هم بخونید! | ۴ Comments »
آذر ۷م, ۱۳۹۰
برای کودک فهیم هنوز هم قابل درک نیست که چرا، یک ابزار موفق و محبوب که هزاران کاربر پروپاقرص دارد که حداقل نصف طول شبانه روز را ار آین ابزار استفاده می کنند، باید کنار گذاشته شود!
به مسوولان این تصمیم اطمینان می دهم که حداقل در مورد کاربران ایرانی، این امر تنها باعث محبوب تر شدن ف.ی.س.ب.و.ک می شود و تنها درصد ناچیزی به سمت گوگل پلاس می روند!
برای کودک فهیم که بیش از ۸۰ درصد خوانندگان این وبلاگ، آن را از طریق گودر دنبال می کردند، شیر بی یال و دم و اشکم شدن گودر، یک اتفاق فاجعه آمیز محسوب می شود. از روزی که امکانات اجتماعی آن حذف شده، خواننده ی این وبلاگ هم به شگل گریه آوری کم شده!
به منظور احیای مجدد محق دات آِی آر، گروهی با همین نام اما با املای لاتین در ف.ی.س.ب.و.ک ساخته شده و لینک تمامی مطالب روی آن قرار می گیرد.
از آنجا که چند وقتی است دست به کیبورد نشده ام، فعلا مطالب قبلب باز نشر شده است اما به زودی پست های جدید اضافه می شود.
لطفا در صورت تمایل به این گروه بپیوندید
حضور دوستان گرامی مایه شادی و دلگرمی کودک فهیم خواهد بود
پی نوشت:
برای حذر از ف.ی.ل.ت.ر شدن، آدرس گروه ف.ی.س.ب.و.ک. را نگذاشتم لطفا
mohegh.ir را جستجو کنید!
Posted in شما هم بخونید! | No Comments »
آبان ۱۲م, ۱۳۹۰
سرنوشت: خواندن این سطور ممکن است لطف تماشای فیلم را برای کسانی که قصد دیدنش را دارند، از بین ببرد. مختارید که نخوانید، بخوانید یا بعدا بخوانید.
هدف تماشای «راه آبی ابریشم» نبود اما سه شنبه است و صف طولانی و سانس های محدود
توفیق اجباری هم چندان بد نیست
هرچند حضور عزت الله انتظامی و رضا کیانیان امیدوارت می کنند به تماشای یک فیلم خوب
و غافلگیر می شوی
انتظار نداری که فیلمی تاریخی کاملا ایرانی ببینی
انتظار نداری که فیلیمی بی پروا بببینی
انتظار نداری فیلمی ببینی که جلوه های ویژه ی آن قوی است و اصلا آبکی از آب در نیامده
انتظار نداری که جنگ و گریزش غافلگیرت کنند
انتظار نداری که تصاویر زیبای کارت پستالی کشتی رانی اش در دریا، مسحورت کنند
انتظار نداری که دیگر قصه اش هم قابل قبول از آب درآید؛ نه سر کاری روشن فکری و نه فیلم فارسی
و اصلا انتظار نداری که به فیلم های حماسی هالیوودی از نظر تکنیک ساخت، پهلو بزند
انتظار نداری اما واقعا یک فیلم خوب دیده ای
فیلمی که بر خلاف قضاوت اولیه ات فیلم کسالت آوری مناسب بعدازظهر جمعه نیست
Posted in شما هم بخونید! | ۱ Comment »
آبان ۹م, ۱۳۹۰

خون آشام های دوست داشتنی که یادتون هستن، انقدر محبوب شدن که مجله های داخلی مثل «چلچراغ» هم در موردشون نوشتن
الان فصل سومش داره پخش میشه و «MBC Persia» هیچ وقت فصلی غیر از فصل اول را پخش نکرد!
البته الان داره برای دومین بار دوبله ی فارسی فصل اول رو پخش میکنه
دیشب اتفاقی یکی از قسمت هاشو دیدم، دوبله ش واقعا اعصابم رو خرد کرد
ترجمه ی سطحی و عامیانه و صداهای بی احساس شبیه نوار قلب آدم رو به موت!
می دونید جدا از جذابیت داستان و هنرپیشه های این سریال، متن فوق العاده و دیالوگ های عالی این سریال، یکی از بهترین سریال های اخیر رو به وجود آورده
شخصا بسیاری از قسمت هاشو چندین بار دیدم، وقتی هیجان دونستن ماجرا از بین میره، اون وقت میشه به متن و جمله ها توجه کرد و خیلی چیزا یاد گرفت. ولی این دوبله ی مزخرف، تمام اصطلاحات و جمله ها به شکل وحشتناکی خراب کرده. انقدر که هوس کردم که شروع کنم از اول دیدنش.
و یک توصیه لذت دوباره دیدن فیلم و سریال های خوب و دوباره خوندن کتاب های عالی رو از دست ندید.
Posted in سریال تلوزیونی | ۱ Comment »
آبان ۸م, ۱۳۹۰

سرنوشت: خواندن این سطور ممکن است لطف تماشای فیلم را برای کسانی که قصد دیدنش را دارند، از بین ببرد. مختارید که نخوانید، بخوانید یا بعدا بخوانید.
پر از نقش و رنگ است
پر از شادی و غم
پر از عشق و کینه
پر از نجواها و خنده های خواهرانه
پر از گرمی خانواده
پر از تلخی تنهایی
پر از رسم و رسومات کهن ترین دیار این مرز و بوم؛ آنهایی که حتی اصیل ترین ها نیز، چندی را به خاطر ندارند
دیدنش شاید برای همشهریانم و من از ابتدا چندان خوشایند نباشد مخصوصا که در ابتدا تصور کنی که خانواده ی شهری کنونی یزد به تصویر کشیده شده اند و اینکه مدام در فکر این باشی که گویش صحیح عبارتی که گفت، چه بود اما
دلنشین است و رنگین
گرم و صمیمی
Posted in فیلم | ۲ Comments »
آبان ۱م, ۱۳۹۰

عقیده ی کودک فهیم همیشه بر این بوده که در دنیای اینترنت هر پدیده ای فنا پذیر است، غیر از گوگل!
کودک فهیم حتی گوگل پلاس را هم جدی گرفت و معتقد بود که گوگل بالاخره روزی و به شکلی پوزه ی فیس بوک را به خاک خواهد مالید؛ هرچند بیشترین فعالیتش در گوگل پلاس، بلاک کردن افراد ناشناس است!
خلاصه کودک فهیم همیشه از طرفداران پر و پا قرص و حتی ایمان آورندگان به گوگل و محصولاتش بوده است، اما اگر، گوشه ای از امکانات گودر عزیزش که به کلی الگوی وب گردی اش را تغییر داده و بسیار کلاسه مان و سریع کرده، ساییده شود، کودک فهیم سوگند یاد می کند که به موارد زیر تا قیام قیامت پایبند بماند:
- برای سرچ کردن از هر موتور جستجویی غیر از گوگل اعم از AltaVista, All the Web, Parseek, Bing, Yahoo, MSN و … استفاده کند
- برای چرخیدن در اینترنت از FireFox, Opera و حتی Internet Explorer استفاده کرده و دیگر هرگز Google Chrome را کلیک نکند
- هرگز از فعل Google به معنای جستجو کردن استفاده نکند
- تمامی افزونه هایی که از کلمه Google در آنها استفاده شده را از روی وبلاگ دستنوشته های کودک فهیم حذف کند.
هرچیزی از اینترنت میخواهی رو ببر اما گودرم رو با خودت نبر!!
Posted in شما هم بخونید! | No Comments »
مهر ۳۰م, ۱۳۹۰
زمانی عاشق این ترانه از منصور بودم:
ما رو به رقص آوردی باز طلبکار
- بد اخلاق
ای بابا دست از این اداها بردار
- بد اخلاق
جون ما رو به لب رسونده کارات
کشته ما رو این ادا و اطفارات
- بد اخلاق
انگاری آتیش به لبات کشیدی
- بد اخلاق
تو این چشا رو از کجا خریدی؟
- بد اخلاق
قربون اخم اون چشای برّاق
تموم کن اخمات اخمِتو بداخلاق
Read the rest of this entry »
Posted in تصنیف ها | No Comments »
مهر ۲۰م, ۱۳۹۰
بچه که بودم، فقط آنهایی از دنیا می رفتند که آنقدر زندگی کرده بودند که هیچ حسرت و آرزویی نداشتند
هیچ عزیزی زود و بد موقع، کسانش را ترک نمی کرد
هرچه یزرگتر می شوم، زندگی به هیچ کس مجال نمی دهد…
می برد هر آنکسی را که هنوز خیلی حیف است، خیلی…
فایده ای ندارد اگر حتی کودک هم می ماندم، این روزها زندگی مجال نمی دهد که بچه ها به اندازه ی غم هاشان بزرگ شوند، آنها یک شبه بزرگ می شوند با غمی که برای هر کسی زیاد است…
دوست عزیز من ۱۸ سال دردانه ی خانواده اش بود
و ۱۸ سال بعد را باعشق و صفا و محبت زندگی کرد
هستند کسانی که در طول عمر درازشان، ۱۸ روز هم این گونه نزیسته اند…
دوست عزیز من، فرزندی تربیت کرده که مایه ی غرور و افتخار همه هست و خواهد بود
دوست عزیز من برای همه به سهم خودش، انقدر خاطره ی خوب ساخته که همیشه با لبخند از او یاد کنند؛ لبخندی به همان زیبایی لبخند خودش…
Posted in از دل گریخته ها | ۱ Comment »
مهر ۹م, ۱۳۹۰

وقتی آنیتای عزیزم کادوی تولد می خرد
Posted in عکس نوشته! | No Comments »
مهر ۶م, ۱۳۹۰
تغییر یعنی تصمیم
و تصمیم
یعنی هراس و دلهره
یعنی صد ها اما و اگر
یعنی هزاران شاید
یعنی یک میلیون بار شک کرده باشی
یعنی بترسی از آنچه نمی دانی، آنهم خیلی زیاد
یعنی لبخندی از اعماق وجود
یعنی چشمانی که می درخشد
یعنی شادابی
یعنی زندگی
Posted in از دل گریخته ها | ۳ Comments »
مهر ۵م, ۱۳۹۰

من فراموش کردم که به تو بگویم
دو یا سه امر بدیهی را
اینجا چیزهای کوچکیست که برای من بسیار است
کلماتی که به دوردست رفتند
هنگاهی که از من گذشتی
Read the rest of this entry »
Posted in تصنیف ها | No Comments »
مهر ۲م, ۱۳۹۰

خشکبار ایرانیان (آجیل تبریز)
سعادت آیاد، بالاتر از میدان کاج، نزدیک یادگار!
Posted in عکس نوشته! | ۱ Comment »
شهریور ۳۰م, ۱۳۹۰

یه وقتایی هست که فاصله ی چشم با مانیتور خیلی خیلی کوتاه میشه؛ همون وقتایی که نشستید پشت لپ تاپ تا شر پروژه ی پایانی رو بکنید، وقتایی که کارای مونده ی شرکت رو آوردید خونه تا تمومشون کنید یا اصلا در حال خوندن یه مطلب طولانی تو گودر هستید و فاصله ی گوشی تلفن هر کجا که باشد با انگشتان شما از فاصله ی مانیتور تا چشمانتان خیلی بیشتر است که بخواهید به رستورانی برای سفارش غذا زنگ بزنید تازه شماره اشتراک و منو و…
Read the rest of this entry »
Posted in شما هم بخونید! | ۱ Comment »
شهریور ۲۸م, ۱۳۹۰

در ستایش سوگواری
هریک به شیوه ای
زن، نشانه ها را جمع می کند که کودکش همواره، همه جاست
و مرد زندگی عادی را ادامه می دهد و هر روز به تصویر متحرکش پناه می برد
آنها می بخشند کودک دیگری را که مسبب سوگواریشان است
مادر اما آرامش را در دیدن پسرک می بیند و صحبت با او
پدر اما جلوی چشمش نمی خواهدش
غمشان از بین نمی رود، شاد هم نمی شوند مثل گذشته
اما می آموزند که با این غم زندگی کنند نه فرار
یادداشتی بر فیلم « لانه خرگوش»
Posted in فیلم | No Comments »
شهریور ۲۶م, ۱۳۹۰
Allons viens, n´aie pas peur
Donnons à l´univers
L´espoir d´un jour meilleur
Il n´y a pas mieux à faire
Posted in شما هم بخونید! | No Comments »
شهریور ۲م, ۱۳۹۰
اینجا بدون من
برای دیدنش شک نکنید
ورود آقایان ممنوع
خنده به مقدار زیاد برای فیلمی که اصلا هیچ ربطی به «چهارچنگولی» و امثالهم ندارد!
سوت پایان
اگر تنها رفتید طوری برنامه ریزی کنید که بعدش بتوانید، قدم بزنید!
آقا یوسف
حیف است نبینید.
شبانه روز
هنوز ندیدم!
Posted in فیلم | ۴ Comments »
شهریور ۱م, ۱۳۹۰

به نظر من چندان اغراق نیست اگر بگوییم که تمامی شاخه های هنر به گونه ای وامدار فرانسوی هاست.
شخصا از طرفداران پر و پا قرص ادبیات کلاسیک فرانسه هستم، آشپزی فرانسوی را می ستایم و پاریس آرمانشهر من است.
بگذریم
اگر با زبان فرانسه آشنایی دارید (در حد حدود ۱۰۰ ساعت آموزش) و می خواهید که بیشتر یاد بگیرید و خیلی دوست ندارید که اسیر متدی خاص شوید و دلتان می خواهد که از هر کتابی، فیلمی یا آهنگی، چیزی بیاموزید، کلاس های بخش فرهنگی سفارت فرانسه، برای شما عالی است.
هرچند بعد از حوادث بعد از خ.ر.د.ا.د ۱٫۳٫۸٫۸ و مشکلاتی که برای تعدادی از کارمندان آنجا پیش آمد، بسیاری از اساتیدش به کشورشان بازگشتند اما هنوز هم تقریبا به تمامی آموزشگاه ها برتری دارد. برای شرکت در امتحانات ورودی ترم پاییز، به این آدرس مراجعه کنید. مهلت ثبت نام تا ۹ شهریور است.
جلساتی برای آشنایی با شرایط تحصیل در فرانسه نیز ارائه می شود که اطلاعات بیشتر از این لینک قابل دسترسی است.
و گوشه از بهشت؛ کتابخانه ای که در ایران بی نظیر است.
از آموختن، لذت ببرید!
Posted in آموزشي | ۱ Comment »
مرداد ۳۱م, ۱۳۹۰
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد / وای اگر از پی امروز بود فردایی
(آه هم به جای وای گفته شده)
Posted in از حافظ | No Comments »
مرداد ۲۶م, ۱۳۹۰
سرنوشت: آنچه در ادامه می آید صرفا برداشت شخصی از فیلم «سوت پایان» است.
سوت پایان
برای دو زندگی
زندگی مادری که جرمش مادر بودن است
و زندگی زوجی که انگار یک روحند
حدس تلخی که از نیمه ی دوم فیلم با من بود و هنوز هم هست؛
مادر به دار آویخته می شود تا جگرگوشه اش در امان باشد
در امان از دست یک هیولا که بسیارند هنوز و دخترک در امان نیست از بقیه
مرد، منطقی ست، راست می گوید
او وظیفه اش ساختن سقفی است برای زندگی
وظیفه اش از بین بردن زشتی ها نیست
وظیفه ی او در نهایت، نشان دادن زشتی هاست
اما زن، هم جنس دخترک است می تواند خود را به جای دخترک و به جای مادر بگذارد
همان لحظه ی اول، همان یک میلیونیوم ثانیه ی اول که تصور کند چه بر سر دخترک آمده، کافی ست
کافی ست تا به آب و آتش بزند و کافی ست تا دلزده شود از مرد که تنها نظاره گر است
هزاران هزارند مانند دخترک و مادرش
اما این دو نفر، دو نفری هستند که او می تواند یاریشان کند
زن و مرد با هم غریبه می شوند تلخ و سرد
بهانه گیر می شوند سر هیچ و پوج
و در نهایت هرکسی به راه خود می رود
حدس تلخی که رهایم نمی کند
Posted in فیلم | No Comments »
مرداد ۱۴م, ۱۳۹۰
سرنوشت: خواندن این یادداشت به دوستانی که فیلم «اینجا بدون من» را ندیده اند و قصد دیدنش را دارند، توصیه نمی شود. همه ی لطف دیدن فیلم را از بین می برد.
کلافه از یک روز سخت و خسته کننده، ناراحت و شرمنده از معطل کردن دوستان عزیزی که منتظرم بودند به تماشای فیلم نشستم
پرده ی سینما هرچند هم بزرگ باشد شما اسیر یک راهرو، یک کاناپه و اتاقی تا سقف پر از پیازید
پسرک قصه، روایت داستان را آغاز می کند، آن هم از میانه ی راه
خسته است و درمانده و خشمگین از این درماندگی؛ دور از چشم مادر سیگار می کشد و دور از ذهنش، نقشه ی فرار
می بینم که پسرک در نقشش عالیست، می بینم که رنج می کشد، می بینم که همه چیز را می بیند و می فهمد
اما هم جنس بودن با مادرک و دخترک، برایم دلنشین ترشان می کند؛ حس می کنمشان؛ می دانم که در ذهنشان چه می گذرد و می دانم دلیل هر رفتارشان را
تمام تلاش مادرک این است که همه چیز را عادی جلوه دهد که فرزندانش، باور کنند که همه چیز خوب و عادیست که غصه و حسرت نخورند و همه ی غصه ها و دردها بماند برای او
خانه ی محقرش، تمیز و آرام است، میزش رومیزی دارد و طاقچه اش قاب عکس و آشپزخانه اش پر از رنگ
فکر می کنید که مادرک نمی داند که دخترش می لنگد
فکر می کنید که مادرک نمی داند که رفتار دخترش همانند دختران دیگر نیست
مادرک نگران است که پس از مرگش چه بر سر دخترک دردانه اش می آید
فکر می کنید که مادرک نمی داند که ذهن پسرکش بی قرار و اسیر است
همه را می داند، اما می خواهد که تنها خودش بداند که تنها خودش این بار را به دوش بکشد که فرزندانش آرام باشند و امیدوار مثل هر مادر دیگری
و چند دقیقه آرامش، در انتهای فیلم که چند ثانیه ی نهایی خیال انگیزش می کند؛ انگار پایان خوش قصه در ذهن آدم ها بود….
نقش مادرک، دخترک و پسرک، هر سه سخت است و بازیگر هر سه خیلی بیشتر از عالی از پس نقش ها برآمده اند؛ نتیجه ی همکاری یک کارگردان کاردان و بازیگران حرفه ای همین می شود
Posted in فیلم | ۲ Comments »
مرداد ۱۱م, ۱۳۹۰
چند روزی است که این تصویر با من است
عصر یک روز خرداد؛ امتحان های ثلث سوم مدرسه
مامان باغچه را آب می دهد و به درخت نارنج و زمین و دیوار حیاط آب می پاشد
دیوارها و زمین همین که آب می بیندد، بخار گرم از آنها بلند می شود
مامان قبلا ایوان راشسته و خشک و خنک آماده است
به روی ایوان فرش می اندازیم و من و مهتا کیف و کتابمان را پهن می کنیم و برای امتحان درس می خوانیم
مامان کنارمان می نشیند
گاهی درس می پرسد
چای و میوه برایمان می آورد
و در نهایت چهارنفری همراه با بابا همان جا شام می خوریم
هنوز که تیرماه شروع نشده، می شود شب هم همانجا خوابید، فقط یادمان باشد که چراغ بالای ایوان را روشن نکنیم که شب پره جمع نشود
شب ها گاهی صدای گربه که تند تند به آب حوض زبان می زند، بیدارمان می کند؛ حوضمان ماهی ندارد که نگرانش باشیم
خروس همسایه هم گاهی نیمه شب و گاهی صبح ها می خواند، خروسشان بی محل است و ساعتش اصلا تنظیم نیست
Posted in شما هم بخونید! | ۴ Comments »
مرداد ۹م, ۱۳۹۰
هر سال، نهم مرداد، چند خطی در اینجا می نویسم
امسال چیزی به ذهنم نمی رسد جز تشکر از همه ی دوستان عزیزی که با وجود اینکه دوست فراموشکاری هستم، هر سال مرا در این روز مورد لطف و محبت خود قرار می دهند
ممنون از همه ی شما و امیدوارم که همیشه شاد و پیروز باشید
Posted in شما هم بخونید! | ۸ Comments »