گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید/گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز/گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم/گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد/گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد/گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت/گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد/گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
In: شما هم بخونید! |

تقدیم به همه ی گل هایی که نامشان را می دانم و همه ی گل هایی که نامشان ناآشناست.
برقرار باشی و سبز
گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو
جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون
موندنی باش مهربون
تو که از خود منی
منو از خودت بدون
Read this article »
In: تصنیف ها |
In: از حافظ |

بانو سیمین دانشور که بی نهایت دوستش دارم، نه تنها به خاطر قلمش که زنی عاشق است. که ابراز می کند عشق جاویدان به محبوبش را و می بخشد همه ی اشتباهاتی را که زنی تا عاشق نباشد در حد کمال، نمی تواند (مراجعه شود به کتاب «سنگی بر گوری» نوشته ی «جلال آل احمد»).
سیمین خانم عزیز همان گونه که «ابراهیم گلستان» با آن همه غرور و نخوت و تخطئه ی همه بی هیچ رحم و مروتی، می خواندش، متولد سال ۱۳۰۰ خورشیدی است؛ دو، سه سالی از مادربزرگم جوانتر
Read this article »
In: ادبيات |
یک دهه می گذرد
از روزی که تصمیم گرفتم، مهندس پزشک شوم
و خاطرات یک دهه قبل، واضح تر است از دیروز
و من، بی نهایت تصمیم گرفته ام از آن روز
و پشیمان نیستم از هیچ یک، حتی از آنچه امروز شاید اشتباهش بخوانم
که آن روز که مصصم بودم برانجام آن اشتباه، بهترین تصمیمی بود که می توانستم بگیرم
و امروز شاد ترم از هر روز دیگری
شادی یی پایدار و آرام
آنچنان که قلبم توان تاب آوردنش را دارد
شاد از آنچه زندگی برایم خواهد داشت
و شادترم از اینکه نمی دانم چیست
و آسوده از اینکه می دانم، کافیست هر آنچه در توانم است به کار گیرم
بقیه اش با من نیست، با کسی است که همه چیز را می داند و همه چیز را می تواند
In: شما هم بخونید! |

دیروز، زمانی که جوان بودم
طعم زندگی شیرین بود، همانند طعم باران
من زندگی را به شوخی گرفتم، انگار که بازی احمقانه ای بود
همان گونه که نسیم عصرگاهی، شعله ی شمع را به بازی می گیرد
هزاران رویایی که بافتم، نقشه های بی نظیری که کشیدم
دریغا هر آنچه ساختم بر روی شن سست و روان بود
من در شب زیستم و از نور بی واسطه ی روز پرهیز کردم
و تنها الان است که می بینم سالها چگونه می گریزند
Read this article »
In: تصنیف ها |
I am comfortable with her, because she means absolutely nothing to me!
From the “Vampire Diaries” Book Series, Volume 1; “Awakening”
In: از دل گریخته ها |
Yesterday when I was young
The taste of life was sweet
As rain upon my tongue
I teased at life as if it were a foolish game
The way the evening breeze
May tease the candle flame
The thousand dreams I dreamed
The splendid things I planned
I always built to last on weak and shifting sand
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now I see how the time ran away
Yesterday when I was young
So many lovely songs were waiting to be sung
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my eyes refused to see
I ran so fast that time and youth at last ran out
I never stopped to think what life was all about
And every conversation that I can now recall
Concerned itself with me and nothing else at all
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit too quickly, quickly died
The friends I made all somehow seemed to slip away
And only now I’m left alone to end the play, yeah
Oh, yesterday when I was young
So many, many songs were waiting to be sung
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my eyes refused to see
There are so many songs in me that won’t be sung
I feel the bitter taste of tears upon my tongue
The time has come for me to pay for yesterday
When I was young
(Charles Aznavour / Herbert Kretzmer)
In: تصنیف ها |

تلخ، خیلی تلخ
و بیشتر از آن سرد و تاریک
و جادوی کلمات؛ که خود را می سپاری به این سردی و می گذاری تا ذهن نویسنده تور را با خود این شاخه به آن شاخه بَرَد…
آدم ها یی اسیر، اسیر خودخواهی، اسیر نادانی، اسیر حسادت، اسیر دنیای مردانه و اسیر دانایی..
و برف می بار، بی وقفه و تنهایی صد ساله ی اهالی ماکوندو رو به یادت می آورد و باران چنندین ساله و کارخانه ی موز را…
بی انصافی ایست که بگوییم تقلید تنها رگه هایی دارد از «مارکز» و «صد سال تنهاییش» با قلمی گیرا و امضای «عباس معروفی» در تمامِ داستان هرچند موومان* اول را یک نفس خواندم و باقی برایم این چنین نبود…
* موومان به هر بخش از سمفونی گفته می شود. در این کتاب، هر بخش یک موومان نامیده شده وام گرفته از عنوان کتاب که «مسفونی مردگان» است.
In: ادبيات |

خواهرم امروز از یزد برگشته، واسم تولد گرفته، تازه کادوی مامان و بابا رو هم آورده!
چی دیگه بهتر از اینا؟
In: شما هم بخونید! |
به گمانم دو شماره از آن چاپ شده البته از دوره ی جدیدش
کتاب، فیلم، موسیقی، هنرهای تجسمی، تئاتر..
از اول تا آخرش درباره ی ادبیات و هنر و فرهنگ است…
خیالتان راحت، دو ماهنامه است، فرصت دارید تا از برش کنید.
دو ماهنامه ی «نافه»؛ کاری از همان تیم ادبی، فرهنگی «شهروند امروز» شایدم «روزنامه ی شرق»
In: ادبيات, تئاتر, خبری - تحلیلی, فیلم, موسیقی |
Be yourself!
Life is too short to be someone else!
From the movie; “Step Up 2”
In: از دل گریخته ها |

یک سبک نگارش است، باور کنید!
اگر بگویم که در کمال سلامت عقل و در حالیکه اصلا هم نوجوان نیستم، ۴ جلد یعنی حدود ۷۰۰ صفحه به فرمت pdf و از روی مونیتور ظرف تقریبا دو هفته که هفته ای ۴۴ ساعت هم سر کار رفتم یعنی امکان خواندن نبوده، را خواندم چه می گویید!
اضافه کنید که هرگز، pdf خوان نبودم، یک طبقه از کتابخانه ام به طور کامل پر از کتاب های نخوانده ایست که از بهترین های ایران و جهان هستندو کتاب مذکور نه شاهکار ادبی بود و نه اثری قابل توجه اما بی نهایت جذاب که بعضی وقت ها از هیجان دانستن، وسوسه می شدی که چند خط بعدی را زودتر بخوانی تا بتوانی با هیجان کمتر بعضی قسمت هایش را بخوانی و تمام خرافات و افسانه هایی که حتی از سرزمینت نیست را با شوق می پذیری و حتی در جلسه ی خیلی رسمی ِ کاری هم قوانین جادوگری هایش را مرور می کنی…
می دانید، دو هفته است که احترام خیلی بیشتری برای «هری پاتر» خوان ها قائلم و تصمیم گرفته ام تا بیشتر سعی کنم تا در مورد موضوعاتی که تجربه نکرده ام، قضاوت نکنم.
و هنوز شگفت زده ام از قدرت تخیل و ماجرا سازی ِ خانمِ «لیزا جین اسمیت». واقعا جای چنین نویسندگانی و ادبیات سرگم کننده ای که ارزش خواندن داشته باشد – نه رمان های بی سر و تهی که حتی خجات می کشی بگویی که زمانی خوانده ای- در کشورمان خالیست.
In: ادبيات |

نمی دانم چقدر به ژانر وحشت در سینما و تلوزیون علاقه دارید. شخصا فقط ترس موقعیت و صحنه های غافلگیر کننده را دوست دارم و فیلم هایی که خون و خونریزی و آدم کشی و آدم خواری و خون آشامی دارند را هرگز تماشا نمی کنم.
سابقا، یکی از ترسناک ترین موجودات فیلم های ترسناک، خون آشام ها بودند با قیافه هایی هراس انگیز و هولناک. اما نسل جدیدی از خون آشام ها ظهور کرده اند. دراکولا های جدید از نظر ظاهر، در رده ی جذاب ترین ها قرار می گیرند. تازه عاشق هم می شوند!
سریال نسبتا جدید (پخش قسمت اول در ۹ سپتامبر ۲۰۰۹) «خاطرات خون آشام» (Vampire Diaries) نمونه ی بسیار جالبی از این دسته است. دو جوان رعنایی هم که در تصویر بالا می بینید، خون آشام های اصلی این سریال هستند!
Read this article »
In: ادبيات, فیلم |
این پست به دعوت آقای افشار محبی؛ همکار اینجانب در پرشیا شبکه نگاشته می شود. ممنون از دعوت به بازی وبلاگی : «نیازهای نیروی انسانی»
نیازهای من به عنوان یک نیروی انسانی:
- فضایی که در آن کار می کنم باید همواره مرا مجبور کند که دست به تجربه های جدید بزنم و همواره مطالب جدید بیاموزم
- فضایی که در آن کار می کنم، نباید مرا مجبور کند که پوشش، گفتار و رفتار خاصی علاوه بر آنچه شخصا برای محیط کار رعایت می کنم، داشته باشم
- برای من بسیار مهم است که اطمینان کلی داشته باشم از اینکه، درآمد شرکت که از آن حقوق ماهیانه ی من پرداخت می شود، از روش درستی به دست آمده باشد و ناحقی و ناخالصی در آن نباشد
- دوست بودن با همکاران، برای من ارزش فراوانی دارد
- دوست دارم که متوسط هوش و دانش همکاران، از من بسیار بیشتر باشد
- شرایط کاری قطعا به گونه ای باشد تا به جنبه های دیگر زندگی که برایم اهمیتش از کارم کمتر نیست، فرصت و توان کافی بماند
- احترام متقابل بین همکاران، همانند اکسیژن برای محل کار است.
- در ادامه صادق و احمد سورانی و همه ی خوانندگان عزیز را به این بازی دعوت می کنم.
In: شما هم بخونید! |
جرقه ای زده می شود و همه امیدوارمی شوند
جرقه، آتش نمی شود و همه نا امید می مانند یا به امید دیگری می روند
و این سیکل معیوب متناوبا تکرار می شود مگر همه بمانند و امیدوار هم بمانند…
In: شما هم بخونید! |

دخترکی، صندلی ِ خالی ِ جلو را همانند معشوقی، در برگرفته بود
و بی اعتنا بود به سرنشینان ماشین های اطراف که شگفت زده نگاهش می کردند
دخترک گویی در عالم دیگری بود
و غرق در افکاری یا مرور خاطراتی
هرازچندگاهی، چشمان زیبایش با قطره اشکی مثل الماس تراش خورده ای می درخشید
درست در همین لحظه، دخترک چشمانش را می بست، مبادا قطره ای جرات ابراز وجود کند
دخترک با پلک های بسته، هزار بار زیبا تر و معصوم تر می شد
گره ِ ترافیک که باز شد، راننده به جبران، توقفی طولانی، به سرعت برق و باد دور شد و دخترک ِ چشم آهو را خود برد. اطرافیان ماندند و هر کدام قصه ای و من با خود عهد کردم تا قصه ای بنویسم برای تمام دختران نازیبا و زیبای سرزمینم که در آن چشمانشان به شادی برق زند و شیطنت ِ کودکانه و شرقی ِ غمگین، افسانه ای شود در کتاب هزار و یک شب…
In: شما هم بخونید! |
و کیست که نداند که یک دوست خوب یعنی چه کسی
و کیست که بتواند بیشتر از تعداد انگشتان یک دست بشمارند دوستان این چنینی را
دوستانی که بعد از سال ها هم که ببینیشان، نه لبی به گلایه ای باز می شود و اخمی بسته می شود برای قهری
تنها آغوش گرمی است و نگاه آشنایی و ساعت ها گفت و گو
و چه حقیر بود، خاطره ی دور ِ غم و رنج های گذشته ای که حتی بازگو نشدند در مقابل بار غمی که او به خاطر داشت و بر دوش نیز و هنوز هم همان لبخند دل انگیز بر لبانش…
و کیست که بداند، حکمت خداوندگارش را
خدایا، خدیا، خدایا
In: شما هم بخونید! |

یک خوش شانسی بزرگ است که در کنار « پوپک و مش ماشاا…»، « ازدواج در وقت اضافه»، « شیر و عسل» و … ، هنوز هم سینما تک نفس هایی می کشد و می توان یک بعد از ظهر پنج شنبه، یک فیلم خوب ایرانی دید.
فیلم خوب کم نیست، قیمتش هم ارزان است، از جلوی یکی دوتا مرکز خرید که رد شوی یا چند خیابان نسبتا شلوغ می توان جدیدترین فیلم های دنیا را با کیفیت عالی و زیر نویس فارسی به قیمت ۱۰۰۰ تومان که نرخ تورم هم هیچ تاثیری روی آن ندارد، پیدا کنی.
اما لذت دیدن یک فیلم بومی بر پرده جادویی سینما که حس می کنی با وجودت که چه می گذرد بر زن قصه و بر مرد قصه و چه گذشته بر زن دیگر قصه و چه خواهد گذشت بر مرد دیگر قصه آنگاه که بداند…
که «کار خراب را می شود درست کرد و نه خراب کاری را*»
Read this article »
In: فیلم |

قهوه ی تلخ خاچیک، فال شیرین مادام
In: شما هم بخونید! |

قاشقی وجود ندارد! به نظر من وجود دارد اما نه شاید نه به این شکل و کیفیت!
«ماتریکس»، تنها یک فیلم اکشن ِ بسیار جالب نیست. فلسفه ای عمیق در پشت آن نهفته است. فلسفه ای که سعی دارد به قادری مطلق اشاره کند که از نظر فیلم شاید خدای هیچ یک از ادیان نباشد. اما هم اوست که نرم افزار و سخت افزار ِ آدمی را به گونه ای آفریده تا چنین بینید و بشوند و حس کند و فکر کند که می کند. یعنی اینکه تا دربند ماده و قوانین این جهان هستی، ناگزیؤی که همان گونه ببینی و بشنوی و فکر کنی که طراحی ئ ساخته شده ای برای دین و شنیدن و اندیشیدن.
و انسان هایی هستند از بین همین انسان ها که می پرسند و می خواهند بدانند. سخت افزار و نرم افزار شان همانند همگان است اما خود را به گونه ای دیگر پرورش داده اند و به اختیار خود، راه ِ مشقت بار دانستن را برمی گزینند و هر کدام از این برگزیدگان، نوید ِ آمدن دیگری را می دهد. باز هم فیلم «ماتریکس» نمی گوید که این برگزیدگان، همان پیامبرانند که خداوند آنها را از میان مردمان عادی برمی گزیند.
Read this article »
In: فیلم |

کشک و بادمجان، دستپخت مهتا
In: عکس نوشته!, غذاهای خوشمزه!, پرسه در حوالي زندگي |

یک سوال؟
روزی چند بار کلیک می کنید؟ شاید بهتر است که بپرسم، هر ساعت یا هر دقیقه چند بار کلیک می کنید؟ خیلی لازم نیست که کسب و کارتان بستگی مستقیم به کامپیوتر داشته باشد، برنامه نویس هم که نباشید، بالاخره هر روز ایمیلتان را که چک می کنید!
حتما بارها شنیده اید که می توان کلیک کرد و پولدار شد شاید هم از کلیک های بقیه پولدار شد. شخصا به گنج ِ نابرده رنج، اعتقادی ندارم اما اعتقاد دارم که روزانه، یک کلیک را می توان به کار خیر اختصاص داد. هر کلیک شما در The Hunger Site، معادل ۱٫۱ فنجان غذا برای گرسنگان جهان است که تعدادشان، از تعداد کلیک های روزمره تان و مرگ و میرشان از تعداد کلیک های هر ساعت و دقیقه تان کمتر نیست.
The Hunger Site، یکی از برنامه های سازمان ملل متحد برای مبارزه با گرسنگی است. با کلیک بر روی دکمه ای که روی این سایت برای همین منظور در نظر گرفته شده است، تمام درآمد حاصل از آگهی های آن به نفع مبارزه با گرسنگی صرف می شود.
می توانید درخواست کنید تا روزانه، ایمیلی جهت یادآوری کلیک به شما ارسال شود. ارسال ایمیل پس از مدتی قطع می شود و در بسیار سرویس دهنده ها هم به Spam منتقل می شود. مطمئن ترین راه، این است که آدرس سایت را به عنوان Home Page مرورگرتان وارد کنید. به این ترتیب هر بار که مرورگرتان را باز کیند، به خاطر می آورید که کلیک کنید. این نکته را هم در نظر داشته باشید که یک کلیک در روز کافیست و بیشتر از آن اثری ندارد.
از طریق این سایت، می توان کارت تبریک مجانی هم فرستاد. کارت اعتباری بین المللی هم اگر داشته باشید، خریدهای جالبی به نفع خیریه می توانید انجام دهید.
In: فعاليت های بشر دوستانه |

هرچقدر هم که تصور محبوب بودن یا منفور بودن کنید، این یک حقیقت است که هر فرد برای دسته ای از افراد، جاذبه و برای دسته ای دیگر دافعه دارد. این جاذبه و دافعه باعث می شود تا عده ای دوست و دوستدار و عده ای دشمن یا مخالف پیدا کنی. در طول زندگی ات به بعضی، خوبی می کنی و به بعضی بدی که در نتیجه اش لیست دوستان یا دشمنانت پربارتر می شود. وقتی پای منافع مشترک هم در میان باشد، سر و کله ی رقیب پیدا می شود و رقیب هم نوعی دشمن بالقوه است؛ آن هم از نوع بسیار خطرناکش!
تا اینجای ماجرا برایم کاملا قابل درک است. آنچه از درکش عاجزم این است که چرا فردی که نه سابقه ی دوستی با او داری و نه دشمنی نه خوبی در حقش کردی نه بدی تا آنجا هم که ذهنت یاری می کند هیچ گاه منافع مشترکی در میان نبوده که رقابتی باشد و در نتیجه ی آن کینه و دشمنی یعنی اصلا هیچ گاه فرصتش نبوده. با همه ی این تفاسیر، انتظار نداری که دوستت داشته باشد ولی این همه سردی و دوری که سعی می کنی جدی نگیری و پچ پچ های پشت سرت که خیلی اتفاقی و ناباورانه به وجودش پی می بری تو را به این باور می رساند که او هم با دشمنان و مخالفانت، احساس دوستی و صمیمیت بیشتری می کند.
بله، این پست مخاطب خاص دارد هرچند کاربرد عام هم دارد، به بهانه ی یک خانم عزیز نوشته شده که یواشکی داشت سوالی را از خانم عزیز دیگری می پرسید که جواب خانم عزیز دومی که با پوزخند تمسخر داده شد در بهترین حالت یک بدی به بدی های من در ذهنش ایجاد می کند، قضاوت غلط یا درست بودنش با من نیست چون نمیدانم که چه بود!
In: از دل گریخته ها, پرسه در حوالي زندگي |

«سید محمد امامزاده پور»؛ دایی پدرم و پسر عموی مادرم
امروز به رحمت خدا رفتند
دوستشان داشتیم، خیلی زیاد
روحشان شاد باد
In: عکس نوشته! |
دلش برایمان تنگ شده…
و دل همه ی ما برای او از همان برای او تنگ است…
و چه شوری داشت صدایش
و چه شوری به پا کرد در دل همه ی ما…
خدایا، سعادتمند تر از او آفریده ای؟؟
In: از دل گریخته ها, پرسه در حوالي زندگي |

سرنوشت: در پاسخ به دعوت عمومی خوابگرد از وبلاگ نویسان برای انتخاب کتاب داستانی محبوب سال ۸۸، این سطور نگاشته می شود.
تقریبا کتاب زیاد می خوان و معمولا سعی می کنم که رمان ها و مجموعه داستان های ایرانی را بخوانم و بر خلاف نظر بسیاری از کتاب خوان ها، اولویت من، داستان ها و مجموعه های ایرانیست.
انتخاب از میان یک مجموعه حالا آن مجموعه شامل هرچه که باشد، معمولا برای من هم سخت است و هم آسان، تا زمانی که گزینه ای به دلم ننشسته بسیار سخت چون هیچ انتخابی به دلم نمی نشیند و وقتی که یک مورد به دلم نشست، کار آسان می شود چون دیگر نیازی به هیچ دلیل و برهانی ندارم و انبوه دیگر گزینه ها تاثیری در انتخاب ندارد…
Read this article »
In: ادبيات |

نمی دانم چند ساله است، حدسم از سن و سال بچه ها معمولا درست نیست. قبلا هم در همین پمپ بنزین دیده بودمش، دستمال می فروخت که هنوزم می فروشد، امروز یک عینک آفتابی که تناسبی با صورت کوچکش هم ندار، به چشمش زده.
بی مقدمه کنار پنجره می آید و می گوید من این گل را نقاشی کردم؛ اشاره اش به مانداست؛ گلی پارچه ای که ساقه اش را به پشتی صندلی بغل دست پیچانده ام و به روی کسی که از کنار پنجره می گذرد، لبخند می زند.
دفتر نقاشی اش را باز می کند و نشانم می دهد. راست می گوید، نقاشی اش واقعا به ماندا شبیه است. چهره اش می شکفد وقتی از نقاشی اش تعریف می کنم. می گوید که قول دفتر نقاشی اش را به یک خانوم دیگر داده وگرنه نصویر گل را به من می داد و می گوید که امشب یکی دیگر برایم می کشد و فردا بیایم و بگیرمش.
Read this article »
In: اجتماعی, فعاليت های بشر دوستانه |

اگر اهل موسیقی سنتیِ ایرانی باشید و صدای «دلکش» هم برایتان روح نواز باشد، حتما این تصنیف که از «دلکش» از خداوند تقاضای یاری در آزار ِ معشوقش می کند را شنیده اید. از اینجا به بعد را هم ممکن است بدانید اما برای آنها که نمی دانند:
اصل این تصنیف شعریست سروده ی «سیمین بهبهانی » که در زمان خود مناظره ای بین چند شاعر پدید آور که خواندنش خالی از لطف نیست:
«سیمین بهبهانی»:
یا رب مرا یاری بده، تا سخت آزارش کنم/هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین/صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
Read this article »
In: ادبيات, تصنیف ها |