دست نوشتههای کودک فهیم
Friends Indeed!
۱۲ ۱۷م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
از همه بیشتر، «راس» را دوست دارم؛ یک بد شانس به تمام معناست، لحظاتی وجود دارد که دل آدم برایش به شدت کباب می شود.
اما چطور می توان، «فیبی» را بیشتر از همه دوست نداشت؛ حماقتش و سوتی های صادقانه ای که گاهی دوستانش را حسابی به دردسر می اندازد.
باور کنید می توان یک آدم عصبی و وسواسی را هم دوست داشت. اگر عاشق «مونیکا» نشدید، این ادعا به خودی خود باطل است!
«ریچل»، لوس و بی منطق بار آمده اما تلاش می کند تا زن خودساخته ای شود.
شوخی های «چندلر»، سرپوشی است برای ضعف ها و ناکامی هایش. وقتی شوخی هایش شدت پیدا می کند یعنی اینکه به شانه ای برای گریه احتیاج دارد.
و اما «جویی» که قلم در وصفش ناتوان است؛ کله پوکِ بانمک و البته بامعرفتیست!
سریال Friends ده فصل است اما خیلی زود، زمانی می رسد که دیگر قسمتی برای دیدن نمانده است و همان موقع است که آرزو می کنید که کاش در دیدنش خساست به خرج می دادید!
دستِ حسودِ تقدیر…
۱۲ ۱۶م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقبعضی ها شبیه بعضی های دیگرند
خیلی ها شبیه به یک نفرند
خیلی ها به هم شبیهند
بعضی ها کپی برابر اصلند
ولی بعضی ها فقط خودشانند
تکرار هم نمی شوند
همین یک بار مادر گیتی دست و دلبازی به خرج داده
و چه بی رحم و حسود است دست تقدیر
خدایا!
نمی دانم چه بگویم
پس تکرار می کنم خدایا! خدایا! خدایا!
خودت هرچه می دانی همان کن!
تنها قلم است که می ماند
۱۲ ۲م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
آنچه برای ما تاریخ است، برای «حسن کامشاد»، خاطره است!
«کامشاد» قسمتی از این خاطرات را در کتاب «حدیث نفس»، گردآوری کرده است و در آن فعالیت های حزب توده، اداره ای که مدیرش بوده و اساسا خودش را به سخره گرفته است، توانایی ریشخند کرد خویشتن، شجاعتیست که هر کسی ندارد.
«حسن کامشاد»، متولد ۱۳۰۴، اصفهان، مترجم و پژوهشگر فارسی ست. وی حوادث تاریخی و تاریخ سازان بسیاری زیادی را به چشم دیده است؛ بعضی از خاطراتش بسیار خنده دار است خصوصا قسمتی که مربوط به کالج (دبیرستان) البرز است و قسمت هایی نیز خنده ی تلخ دارد؛ صفحاتی که در مورد فعالیت حزب توده نگاشته است.
بنابر آنچه «کامشاد» نوشته، دو نفر مسیر زندگی اش را تغییر داده اند؛ «شاهرخ مسکوب» که دوست دیرینه اش بوده از نوجوانی و راهنماییش کرده به خواندن کتاب هایی که ارزش خواندن دارند و همکارش «ابراهیم گلستان»، که به کالج کمبریج معرفی اش کرده برای تدریس و ادامه تحصیل.
متن کتاب، سبک خاصی دارد؛ نه کاملا خاطرات است و نه با قواعد زندگی نامه نویسی جور در می آید، اما شیرین و دلچسب است و شما را با روی ِ طناز (منظور، طنز نگار است) یک مترجم و پژوهشگر، آشنا می کند.
یادداشت «مسعود بهنود» و «سیروس علیزاده» در باره کتاب «حدیث نفس»
یه پیشنهاد
۱۲ ۲م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق«به رنگ ارغوان» را حتما ببینید.
کتاب قانون
۱۱ ۲۸م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
به نظرم یک فیلم فارسی تمام عیار بود.
یک داستان عشقی که سعی می کند با شعار تقدیر، ضعف های فیلمنامه اش را بپوشاند.
شخصیت ها بسیار سطحی اند و در حد تیپ هایی آشنا باقی می مانند؛ مادرِ به شدت مذهبی و سنتی، خواهرهای گوش به فرمان مادر و برادر، حاج آقای رئیس اداره، عروس نومسلمان، عمه خانوم هم فراموش نشود که جز تکیه کلامی بی معنی دیالوگ دیگری ندارد.
نقش «پرویز پرستویی» هم آسان است؛ یک آدم عادی از جنگ برگشته به انضمام چند تیپ ِ شناخته شده (قصاب، بقال، راننده تاکسی و..) که هرکدام چند دقیقه ای بیشتر نیست.
هنرپیشه ی نسبتا لبنانی-فرانسوی هم چندان به رنگ و لعاب فیلم اضافه نمی کند!
و دیگر هیچ!
پی نوشت: وقتی بعد از ۵ روز آسودگی در کنار خانواده، مجبورباشی با اتوبوس برگردی تهران، توی اتوبوس، «سرگیجه»ی «آلفرد هیچکاک» هم پخش کنند، بهتر از این در موردش نمینویسی، «کتاب قانون»ِ «مازیار میری» که جای خود دارد!
سیب سرخ حوا
۱۱ ۲۷م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
زنان ساکن خیابان «ویستریا» برای شاد زیستن تلاش می کنند؛ هر کدام به شیوه ی خودشان.
و این تلاش گاهی با جدال همراه است؛ دیدنی و جذاب.
زنان خیابان «ویستریا» نه قربانی اند و نه فرشته؛ انسان هایی عادی اند؛ شادند، غمگینند، می خندند، می گریند، محبت می کنند، محبت می بینند، خیانت می بینند، خیانت می کنند، می بخشند، انتقام می گیرند، می سازند، ویران می کنند، ناامیدند، امیدوارند، مهربانند، سنگدلند، اشتباه می کنند، جبران می کنند…
و اما همه در تلاشگری، مشترکند؛ تلاش برای شادی و قوام زندگی به بهترین نحوی که آموخته اند.
به گمانم زنان ساکن تمام خیابان های دنیا از تماشای سریال Desperate Housewives لذت خواهند برد و همچنین مردانی که می خواهند جنس مخالفشان را بهتر بشناسند.
«تردید»ِ شکسپیر
۱۱ ۲۴م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
وقتی کارگردان، فیلمش را با تئاتر اشتباه می گیرد
وقتی حتی «حامد کمیلی» هم بهتر از «بهرام رادان» بازی می کند
وقتی «ترانه علیدوستی»، ترانه ای گنگ و نامفهوم می شود
وقتی «شکسپیر» از ملغمه ای که از «هملت»ش اقتباس شده، در آرامگاه ابدی اش می لرزد
وقتی ۱۲۰ دقیه را سرگردان و مستاصل می بینی و هرازچندگاهی خمیازه می کشی
وقتی عصر جمعه تصمیم می گیری که فیلم «تردید» را تماشا کنی!
با غزاله تا ناکجا
۱۱ ۱۶م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
شوهر عمه ام در معرفی همسر برادرش، اضافه کرد: دختر «غزاله علیزاده»، به گمان اینکه چون کرم کتابم، می شناسمش؛ اما نامش تازه بود.
یافتمش در دائره المعارفی که همگان ویرایشش می کنند و در یکی از گلگشت ها در گوشه ای از بهشت زمینی ام، یکی از کتاب هایش را
و مسحور می کند قلمش آنگاه که رنگ و عطر و نور را در هم می آمیزد. خلسه ی کلماتش و جذبه ی اثیری جملاتش بی نظیر است….
پی نوشت: نام پست، عنوان مجموعه داستانیست از «غزاله علیزاده» که انتشارات «توس»، آن را منتشر کرده است.
این روزها که می گذرد..
۱۱ ۱۴م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقصدایی که می لرزد اما وقارش ذاتیست..
صدایی که صاحبش نگران همه است و همه نگران او…
و کسی چه می داند که خوف و رجا یعنی چه…
و ما هم نمی دانیم اما لحظه به لحظه با تمام وجود احساس می کنیم…
حافظ به روایت محق دات آی آر
۱۱ ۱۱م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقعکاس خانه موسیو آنتوان
۱۱ ۹م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
سید مرتضی محق؛ عموی کودک فهیم که تمام دوران سربازی اش را در جنگ ایران و عراق گذرانده است.
یاد باد آن روزگاران یاد باد
۱۱ ۵م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقآرامش برای من، آن لحظه ی ظهر تابستان است که همه ی خانواده با نوای دلنشین هایده، مهستی و گاه نوش آفرین، به خواب می رویم..
رخوت خنکای خانه وسط آفتاب تموز کویر و نغمه ای روح نواز که دور و دورتر می شود و با لبخندی خواب چیره می شود…
هرگز لحظه ای هوس برگشتن در زمان را نداشته ام اما، هرگاه که با نغمه ای دلنشین به خواب می روم، آن روزها تداعی می شود.
کتابهایم را ورق می زنم…
۱۱ ۳م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقبازنشسته که شدم، یک کتابفروشی خواهم داشت..
ته یک بن بست
ورودی کتابفروشی غرق گلهای شمعدانیست
کتاب ها را تاسقف چیده ام و با عینک پنسی پشت پیشخوان می نشیم و زمانی خریداری نیست، همه ی کتاب ها را خودم می خوانم…
گوشه ای از فروشگاه قفسه ایست از کتاب های بسیار قدیمی، آنها که با احتیاط باید نگاهشان کرد..
گوشه ی دیگر میز گرد چوبیست و یک دست صندلی لهستانی از همان ها که اسباب بازی ما در خانه ی قدیمی مادربزرگمان بود..
در این گوشه همگان می توانند هر تعداد لحظه که می خواهند کتاب ها ورق بزنند و بخواند بی آنکه کسی چشم غره رود و سهمی از قهوه ای که بویش، تمام فروشگاه را گرفته نیز دارند..
اینجا گوشه ای از بهشت زمینی من است…
عکاس خانه موسیو آنتوان
۱۱ ۲م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
جوان های دهه ی ۴۰ و ۵۰ در تهران
پدرم و دوستش جلوی مجموعه تئاتر شهر، به پاچه شلوار توجه شود!
تهران مخوف
۱۰ ۳۰م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق.jpg)
انگار مستندی در مورد تهران ببینی
شهری زشت و کثیف و بی رحم
و آدم هایی درمانده که وامانده نیستند
تلاششان، موسقیشان، زندگی شان، جنگ و گریزشان و دیوانگی شان مصداق بارز این بیت است:
پری رو تاب مستوری ندارد/در ار بندی سر از روزن درآرد
و بازی درخشان «حامد بهداد» که نابازیگرها را به حاشیه نمی راند که البته هنر کارگردانی ست که می گوید مفتخر است که فیلمش را مجانی می بینند و تنها می خواهد که مراقب گربه های ایرانی باشید…
ملغمه ای از وهم و واقعیت…
۱۰ ۲۹م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقملغمه ای از وهم و واقعیت
صداهایی که در سر و گوش می پیچد
تصاویری که وجود دارند یا ندارند
آدم هایی که هستند یا نیستند
آدم هایی که می روند یا نمی روند
اگر اصرار نداشته باشی که از سر و ته ماجرا باخبر شوی و تنها ببینی آنچه نشانت می دهند، «شبانه»، فیلم خوبیست…
عکاس خانه موسیو آنتوان
۱۰ ۱۸م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
به تاریخ عکس توجه شود: شهریور ۱۳۶۴
سیمای دخترکی در دور دست…
۱۰ ۱۴م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
دلم برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده است
دخترکی که جدی بود و بی نهایت مغرور
دخترکی که مردم ِدنیایش یا سیاه بودند یا سفید
دخترکی که آنچه که اراده می کرد، به دست می آورد
دحترکی که بی محابا قضاوت می کرد
دخترکی که بی رحمانه حکم می داد
دخترکی که هر آن کسی را که اراده می کرد، در هم می شکست
دخترکی که سخت گیر بود، بیشتر از همه برای خودش
دخترکی که هر کسی که دوستش می داشت، با ترس دوستش می داشت
دخترکی که کسی، شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور نداشت
آن دخترک حالا دختر ِ جوانی شده
هنوز هم جدیست
هنوز هم بی نهایت مغرور است
هنوز هم برای آنچه اراده می کند، تلاش می کند
دخترک اما صبور شده و آدم های دنیایش رنگی اند
از قضاوت کردن می ترسد، دیگر حکم هم نمی دهد اما شاهد خوبیست
دخترک از تصور در هم شکستن دیگری، می لرزد و فرو می ریزد
دخترک با خودش مهربان شده
دختر ِ جوان ِ این روزها، آرزو دارد که دیگران شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور کنند
امید دارد تا بی هیچ ترسی دوستش بدارند
دختر جوان این روزها اما دلش برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده
چرا که دخترک ِ آن سال ها رفته است و دیگر هرگز باز نمی گردد.
این روزها که می گذرد..
۱۰ ۱۲م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقکلید که در در می چرخد، می توان حدس زد که چند لحظه ی دیگر صدای سلام چه کسی شنیده می شود…
چند روزیست که کلید به آرامترین شکل ممکن نچرخیدست…
چند روزیست که صدای گرمترین سلام، شنیده نشده…
چند روزیست که لبخند از اینجا رخت بر بسته است…
کاش کسی میگفت که چند روزدیگر باید طاقت آورد…
عکاس خانه موسیو آنتوان
۱۰ ۱۱م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
اشتباه نکنید، «آلیس در سرزمین عجایب» نیست؛ تصویر کودکی مادر کودک فهیم است.
حافظ به روایت محق دات آی آر
۱۰ ۹م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقدانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
روز واقعه
۱۰ ۶م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
عاشورا یک بار اتفاق افتاده و تنها به یک شکل اما هر قوم و فرهنگی به شیوه ای خاص، یادش را زنده نگه می دارند.
هر سمپادی، یک رزومه!
۰۹ ۲۸م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محققرار است تا سمپادی ها بیشتر یکدیگر را بشناسند
قرار است تا سمپادی ها از تخصص های هم باخبر باشند
قرار است تا سمپادی ها به افتخارات هم مباهات کنند
برای این قرارها لازم است تا هر سمپادی یک رزومه داشته باشد
رزومه ی کاری یا درسی یا یک رزومه ی کاملا عادی یا یک رزومه ی کاملا سمپادی!
رزومه ی خود را بدون فوت وقت به صادق ایمیل کنید (sadeqn درgmail.com)
این هم سپادی هایی که رزومه دارند:
عکاس خانه موسیو آنتوان
۰۹ ۲۷م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
سید حسین محق؛ پدربزرگ پدری کودک فهیم
نام ِ نیک، بزرگترین میراث آن بزرگوار است.
فعالیت اجتماعی تازه
۰۹ ۲۳م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقحس می کنم برخوردهای اجتماعی ام کم شده؛ افرادی که با آنها ارتباط دارم:
یا مهتاست
یا خانواده
یا فامیل
یا همکاران
یا سمپادی ها
یا تعداد دیگری از دوستان
همه را دوست دارم و بودن با آنها غنیمتیست، اما همه شان را می شناسم
ارتباطم با مردمی که نمی شناسم، کم شده، که سر صحبت را باز کنم، که آشنا شوم، که ببینم حرف حسابشان چیست…
زمانی کارم ایجاب می کرد که ماهی حداقل چند بار، مصاحبه و گزارش تهیه کنم؛ برخورد برای بار اول با آدمی که حتما آدم مهمی هم بود و اینکه چه جوری جواب همه ی سوال هایت را بگیری و محترمانه گیرش بیندازی یا اطمینانش را جلب کنی به حرف زدن و همین که حرف می زند بایستی آنالیزش می کردی و راهی می یافتی برای پرسیدن هایت؛ فرصتت حداکثر دو ساعت بود و نباید اشتباه می کردی
سمینار ها، کنفرانس ها و نمایشگاه ها هم داستان دیگری بود؛ صحبت با غرفه داران، بازدید کننده ها و البته دستاندرکاران، که همه ی گلایه ها را بگویی اما در لفافه که بدانند آنان که باید و نتوانند خرده بگیرند آنان که نباید…
بگذریم، به نظرم به شدت به یک فعالیت اجتماعی جدید نیاز دارم؛ آشنایی با مردم جدید؛ افرادی که شاید همان یک بار در زندگی، همکلامشان شوم اما نکته ها بیاموزم از کلام و رفتارشان.
از پیشنهاد های خوانندگان گرامی به شدت استقبال می شود!
جادوگری به نام Axure
۰۹ ۲۱م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
بحث مدلسازی در تمام صنایع از اهمیت ویژه ای برخوردار است. مطلوبست تا ماکتی از سیستم نهایی، موجود باشد تا بتوان تست های اولیه را جهت یافتن ایرادهای بزرگ و پرهزینه انجام داد. اصولا خرابی مدل، فاجعه آمیز نیست و هزینه چندانی دربر ندارد اما در عوض از هزینه های هنگفت ناشی از خرابی سیستم اصلی جلوگیری می کند. اهمیت مدلسازی تنها در صنایع سنگین نیست بلکه در تهیه نرم افزار نیز اهمیت بسیاری دارد.
فرض کنید که می خواهید نمای کلی از یک نرم افزار را به مشتری نشان دهید و سیستم اصلی را پس از دریافت تغییرات مورد نظر وی که ممکن است بسیار اساسی باشد، پیاده سازی کنید. یا اینکه قارر است تا تغییراتی در سیستمی که وجود دارد، پدید آورید که قبل از انجام، نیاز به تایید مشتری دارد یا هر موقعیتی که انجام پس از کدنویسی لازم داشته باشد، مصیبت بزرگی می سازد.
عکاس خانه موسیو آنتوان
۰۹ ۲۰م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
سید حسین پورامامزاده؛ پدربزرگ مادری کودک فهیم که تا زنده بودند، متولی امزاده جعفر یزد بودند
آنچه در «یاد» گذشت
۰۹ ۱۹م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محقوبلاگ حلقه ادبی «یاد» با خلاصه ای از جلسه ی گذشته به روز شد:
یادداشتی درباره ی رمان اسرار گنج دره جنی به قلم داوود ابوترابی
وقتی مرغ پخته، آنلاین می شود!
۰۹ ۱۷م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
آشپزی، فعالیتی نیست که نتیجه اش تنها رفع گرسنگی باشد؛ یک هنر و یک سرگرمی ست. متاسفانه بسیار مُد شده که خانم های جوان افتخار خود بدانند که قادرند، تخم مرغ آب پز را هم بسوزانند. اما تحت هر شرایطی، آشپزی، مهارتیست که بر همه لازم و واجب است؛ خانم و آقا و سنتی و مدرن هم ندارد. اتفاقا مدرن شدن زندگی و تنها زندگی کردن آدم ها، لزوم فراگیری این مهارت را بیشتر می سازد.
اما مهارت ِ آشپزی با هنر ِ آشپزی، متفاوت است. کمی که وقت و حوصله و سلیقه به خرج دهید، تبدیل به هنر می شود. از اینترنت هم استفاده کنید تا حس ِ مدرن بودن را از دست ندهید!
وبلاگ های آشپزی، دریایی از دستورات مختلف آشپزی هستند که انواع غذاها یا بهتر است بگویم خواکی ها را از ساده و پیچیده و ابتکاری و ایرانی و افغانی و مکزیکی و ایتالیایی و..، آموزش می دهند!
پیشنهاد کودک فهیم نشات گرفته از تجربه شخصی
هر روز یک دستور غذای جدید از اینترنت بگیرید، سر ِ راه برگشتن به خانه از محل کار، مواد لازمش را تهیه کنید و چند ساعت بعد، از طعم جدیدش لذت ببرید. باور کنید، سرگرمی نشاط آور و خوشمزه ایست!
و اما وبلاگ ها و سایت هایی که کودک فهیم به آنها ناخنک می زند
ادامه مطلب »
فمنیست بودن یا نبودن، مساله این نیست!
۰۹ ۱۵م, ۱۳۸۸ توسط مهسا محق
وقتی می پرسند که فمنیست هستی، انگار باید به این سوال جواب دهی که طاعون داری یا نه؟؟!! حتی بسیاری از زنان فعال برای رفع تبعیض علیه زن هم تاکید می کنند که فمنیست نیستند. اگر مصاحبه ی «شهرنوش پارسی پور» نویسنده ی کتاب «زنان بدون مردان» با تلویزیون فارسی بی بی سی به بهانه ی ساخت فیلمی به همین نام توسط «شیرین نشاط» را دیده باشید، خانم «پارسی پور» به صراحت بیان می کند که فمنیست نیست؛ هرچند کتابش پر است از اعتراض به اوضاع نابسامان زنان در زمان کودتای ۲۸ مرداد…
و اما چرا؟
به عقیده کودک فهیم، یک سری حرکات ستیزه جویانه و افراطی در جدال با مردان و اثبات برتری زنان که هیچ کدام انگیزه اولیه جنبش های فمنیستی نبوده است بدون شناخت مفهوم اصلی آن، چنین باوری پدید آورده است. همانند بودا که فردی شریف و البته یکتا پرست بود، انقدر شریف که پیروانش به جای خدای بودا، مجسمه ی بودا را پرستید…
در این یادداشت قصد دفاع یا تخطئه فمنیسم وجود ندارد و قصد کودک فهیم، تنها یادآوری چند نکته است:
